|
|
|
|
مطالب برچسب عرفان را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
خداوندا به درستی میدانم،
که همیشه بندهی خطاکاری بودهام،
و میدانم که همیشه،
به درگاه تو تنها گناه کردهام و بس،
ای خدایی که با این حال،
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،
به بزرگی و کرامت خویش،
گناهان مرا نیز ببخشای،
و از سر تقصیرات من بگذر،
این بنده بی چشم رو،
تنها خواستهای دیگر بیش ندارد،
خداوندا به والدینم عمر طولانی و سلامت و سعادتی بیش از پیش عطا کن،
و شکرانههای مرا برای سلامت و سعادتی که بر من روا داشتی بپذیر…

چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون “پائیز”ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همشیه خنده روی لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت، همیشه شمع محفل بود، مهربون و با ایمان و محکم و مقتدر… چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلاً چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ کی باعث شد به این روز بیفتم؟ هر کی بود خدا لعنتش کنه، خودم بودم؟؟؟ نه، طفلی دلم بود، متاسفم برات ای دل ساده، متاسفم برات…
بعضی وقتا اونقدر دل آدم میگیره، اونقدر ناجور میشکنه، و اونقدر تنها میشه که تازه این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است. که دیوونه بشه…

ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمهای روان مینشستیم و
از خوبی ها سخن میگفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لالهزارهای سرخ،
چمنزارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن میگذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستارهای درخشان،
بر من میتابیدی و
تا صبح جان دوبارهای به من میبخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز میپرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمههایی روان
به یکدیگر میپیوستیم و
خود را به بیکرانهای
دریاها میرساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را میشکستیم و
در آسمانها فریادها بر میآوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزویهای محال…



| بـرچسب: |
1385, آموزنده, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, شعر, عرفان, عشق, عکسدار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
زیر باران آن کبوتر به هوا خاست
به دنبال دلی که دل بیاراست
بی سبب آشیانه ویران شد و من باز
از پی یار دگر نغمه کنم ساز
این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.

|
|
|