|
|
|
|
مطالب برچسب شهریور را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
به یاد آنانکه احساسی پاک و زلال را به تکه سنگی زرین و کاغذی سبز میفروشند.
به یاد آنانکه از عذاب وجدان در امانند،
چرا که هرگز چنین چیزی در وجودشان نبوده است.
و به یاد آنانکه ستارهای تاریک و خاموشند.
ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمهای روان مینشستیم و
از خوبی ها سخن میگفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لالهزارهای سرخ،
چمنزارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن میگذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستارهای درخشان،
بر من میتابیدی و
تا صبح جان دوبارهای به من میبخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز میپرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمههایی روان
به یکدیگر میپیوستیم و
خود را به بیکرانهای
دریاها میرساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را میشکستیم و
در آسمانها فریادها بر میآوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزویهای محال…



درون کوچهء قلبم چه غمگینانه میپیچد
صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم
فریب وعدههایت را ندانستم ولی اکنون
به یاد وعدههای تو میان گریه میخندم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ که دیگر بر نمیگردم
تو بودی آسمان من، غمت همسایهی قلبم
ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سرزد
قسم بر سوز نالههایم تو را دیگر نمیخواهم
که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد
در آن غمگین غروب سرد، تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افقها ماند و من از افسوس میخواندم
شیار گونههایم را گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم
ولی ای کاش میمردم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ که دیگر برنمیگردم
برنمیگردم

انسان همیشه دنبال یه همزبون میگرده
اما وقتی که پیداش میکنه نمیدونه چی بهش بگه
دلش میخواد درددل کنه اما نمیتونه
شاید میترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بیآلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز میکنه
میترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمیدونه که اون هم قلبا” دوسش داره یا نه
آخه از ترحم خیلی بدش میاد
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه
پس فقط توی دلش میگه که چقدر دوسش داره
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان
این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.

یه عروسک داشتم که اسمش ستاره بود، ولی مثل ماه میموند، من اون عروسک رو نخریده بودم، پیدا هم نکرده بودمش، از کسی هم نگرفته بودمش، اون عروسک رو خدا به من داده بود، اون عروسک با همه عروسکهای دیگه فرق داشت، اون عروسک برای بازی کردن و سرگرمی نبود، برای زندگی کردن و زندگی بخشیدن بود. شبها موقع خواب، جاش روی قلبم بود، باهاش حرف میزدم، درد دل میکردم، میبوئیدم و میبوسیدمش، وقتی هم که توی تنهایی خودم گریه میکردم، اون هم با من گریه میکرد، حتی اشکام رو هم با دامن اون پاک میکردم، اون محرم راز من بود و خیلی هم صبور، آخه اون از آسمون بود و من از زمین، نمیدونست که چقدر دوسش داشتم، شاید بهش نگفته بودم ولی خیلی دوسش داشتم، تمام هستی و وجودم بود، همیشه از خودم میپرسیدم که اگه یه وقت عروسک کوچولوی من خراب بشه چی میشه؟ میدونستم که میمیرم، حتی اگه یه گوشه از دامنش آشیب میدید دل میشکست، ولی هیچ وقت هیچ کدومش رو بهش نگفته بودم، درسته که اون عروسک کوچولو بود، اما برای من به اندازه یه دنیا ارزش داشت، یه دنیای دوست داشتنی و سرسبز، یه دنیای نا تموم و بیانتها، دنیایی با آسمون همیشه صاف و خورشید همیشه تابان، توی اون دنیای بزرگ یه قلب پاک و مهربون وجود داشت، یه قلب بزرگ که تمام خوبیهای عالم توش جا میشد، توی اون دنیا چشمایی بود که گرمای نگاهش میتونست خورشید رو خاکستر کنه، و گرمای وجودش میتونست دنیا رو به آتیش بکشه، و شبها هم برق نگاهش آسمون رو روشن نگه میداشت، شبها وقتی همه جا رو سکوت فرا میگرفت صدای اومدنش رو میشنیدم، وقتی هم که به خواب میرفتم، فقط خوابای شیرین میدیدم.
اما یه روز یه زمینی که قلبش از سنگ بود، خیلی راحت دست ستاره من رو گرفت و از آسمون دلم برد، ستاره هم بدون هیچ تلاشی با لب خندون دنبالش رفت و شبهای من رو برای همیشه تیره و تار گذاشت…

|
|
|