|
|
|
|
مطالب برچسب تجدید ارسال را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
خداوندا به درستی میدانم،
که همیشه بندهی خطاکاری بودهام،
و میدانم که همیشه،
به درگاه تو تنها گناه کردهام و بس،
ای خدایی که با این حال،
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،
به بزرگی و کرامت خویش،
گناهان مرا نیز ببخشای،
و از سر تقصیرات من بگذر،
این بنده بی چشم رو،
تنها خواستهای دیگر بیش ندارد،
خداوندا به والدینم عمر طولانی و سلامت و سعادتی بیش از پیش عطا کن،
و شکرانههای مرا برای سلامت و سعادتی که بر من روا داشتی بپذیر…

این مطلب در تاریخ 1388/03/06 ویرایش شده است.
شاید مطلبی رو که در زیر میخونید، قبلا” بارها و بارها در مجلات یا وبلاگها خونده باشید، اما اگه میبینید که زیر مطلب مثل همیشه منبع رو ذکر نکردم به این دلیله که این مطلب رو خودم برای روز تولد خودم [ امروز ]٬ البته باعث افتخار منه که مطالبم رو در وبلاگهای دوستان ببینم، اما باعث تاسفه که این دوستان کملطفی کرده بودن و هیچکدوم منبع مطلب رو ذکر نکرده بودن و این مطلب هم امروزه در وبلاگهای زیادی بدون ذکر منبع دیده میشه! من به عنوان فرد کوچیکی از جامعه بزرگ وبلاگنویسان٬ از همه خواهش میکنم که حتما” منابع مطالب رو کامل و خوانا ذکر کنن٬ تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشه!
دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته میسپارم و تنها به لحظههای آتی زندگیام میاندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشهای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایهاش را از رهگذر خستهای نیمه جان دریغ داشت. تو خاطرهی تلخ دیروز من بودی و من دفتر خاطرات رهگذارانی غریبه که تشنه لب آمدند و تیشه به دست برفتند، آری من درختم، درختی که همچون همنوعان خود در فصلی سرسبز است و در فصلی دگر برگهای خشکیدهاش را ز دست خود رها میکند، و در اندیشه زایش و رویشی دوباره به خواب فرو میرود، من فرزند بهار هستم، بهاری که سمبل رویش و سرسبزیست، و در آستانه فصلی گرم، بارها و بارها متولد خواهم شد، دوباره برگ و بار خواهم داد و پرندگان آوازه خوان را در بر خویش خواهم گرفت، این بار با قامتی چنان استوار که هیچ تیشه بدست به ظاهر تشنه لبی در سایهام نتواند بیاساید!
… آنان که به ظاهر درختاند و در باطن آتش، روزی در طوفانی سهمگین به دست چرخ بلند به زیر کشیده خواهند شد و بر زمین گرم خواهند نشست، در فصول سرد که برای دیگران انتظار شیرین بهار است به عذابی سخت فنا شوند و از یاد و خاطرهی همگان به در روند!
… آنان که بید مجنون هستند، در سختترین بادهای روزگار، همچون عمارتی مستحکم و پابرجا، در برابر شلاقهای آسمانی توانی خارج از حد تصور خواهند داشت و ضربههای آذرخش جانسوز را به آسانی تحمل خواهند کرد، چرا که افتادهترینند و بس!

دوست دارم همونطوری باشم که واقعا” هستم،
یه کلبه کوچیک،
یه گلیم پا خورده،
یه کوزه آب،
یه تیکه نون،
یه روز سبز با روشنایی خورشید،
یه شب پر ستاره با نور ماه،
یه کتاب و یه رحل،
یه دفتر خاطرات و …
دوست دارم تو هم همونطوری باشی که هستی،
هرطور که باشی برام عزیزی،
نمیتونم وقتی میای سر راهت فرش پهن کنم،
نمیتونم از چند نفر بخوام که روی کجاوه بنشوننت و دورت بچرخن،
نمیتونم سر تا پای تو رو طلا بگیرم،
نمیتونم زیباترین الماس های دنیا رو پیشکشت کنم،
نمیتونم چشمات رو به تصویر بکشم،
اما میتونم تمام زیباییهای دنیا رو یه جا بهت تقدیم کنم،
همون چیزی که تمام عشقم رو ابراز میکنه،
همون چیزی که با تمام وجودم بهت تقدیم میکنم،
میدونم که میدونی از همه دنیا چی دارم برای تو،
آره، فقط یه شاخه گل سرخ و یه جملهء دوستت دارم…




| بـرچسب: |
1384, برگزیده, تجدید ارسال, خودم, شهریور, عرفان, عشق, عکسدار, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
ای آنکه به وقت شادی یاد تو،
مرا به اعماق تفکر فرو میبرد،
و شعفی توصیف ناپذیر به جانم میاندازد،
ای آنکه یاد تو در لحظههای شوم حجوم غصهها
قلبم را سرشار از آرامش و لطافت و اطمینان میکند.
ای آنکه تنها به هنگام نیاز،
هراسان فریادت میزنم،
و تو وجودم را از احساسی که گویای
بزرگی و عظمت و بخشش است لبریز میکنی.
ای آنکه به وقت دویدن در سبزه زارهای
بیانتهای اهریمنی سر درگم میگردم،
همچون جاده ای نورانی مرا به سوی خود میخوانی،
ای آنکه دوستم داری،
ای آنکه دوستت دارم،
ای آنکه همیشه در همه جا به یاد تو ام،
ای آنکه یادت آرام بخش دلهاست و
ای پروردگار پر عظمت ناشناختنی،
تو خود بهتر میدانی که تنها تو را میپرستم،
و به امید تو زندهام…

| بـرچسب: |
1384, برگزیده, تجدید ارسال, خودم, شعر, شعر نو, عرفان, عکسدار, مرداد, مناجات, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
با رویـش این گل دوبـاره، صحرای دل همچون گلستان میشود
زمستان قلب سرد من هم این چـنین، همچون بهاران میشود
آنگونه که سزاوار است،
امشب را تا صبح،
دست نیایش به آسمان خواهم برد،
آنکس که اکنون مرا به دست فراموشی سپرده را فریاد خواهم کرد،
و برای شادمانی و جاودانگیش دعا خواهم نمود،
سپیده دم این شب برای من بسیار مقدس و گرامی است،
لحظهای که خورشید با نور طلایی خود،
پرده سیاه شب را میدرد،
لحظه آغاز سالروز رویش دوباره گلی است،
که بسیار با عطرش معطوفم نه با رنگش،
به درستی میدانم که دگر باغ رویش را نخواهم دید،
از گلستان لبش گلی نخوام چید،
اما گل من هرگز نخواهد خشکید،
چرا که امشب را تا صبح،
به آب دیدگانم آبیاریش خواهم کرد٬
دل نوشته هایم مکرر یاد این گل است،
برای آنان که با دل من پیوند دارند،
شاید که گفتنش ملال آور باشد،
ولی برای من دل گرمی است،
دل گرمی لحظههای سرد من،
پس همچنان مینویسم،
برای آنکس که سنگی به شیشه قلبم زد،
و البته برای دل پاکِ تنها ماندهام،
چرا که شاید دمی را آرام گیرد. باشد که همین امشب،
آری همین امشب را بی خبر،
آنگه در خواب ناز رویا میبینی،
پاورچین پاورچین بدان سان که مزاحم نباشم،
به داخل قلبت رخنه خواهم نمود،
و قلب خاک خوردهام را،
از میان همهء قلبهایی که،
روی طاقچه به نمایش گذاشتهای اعاده خواهم کرد،
و در آن زمان که رویای شیرینت پایان یافت،
و با ترس از خواب باز پس آمدی،
هراسان مرا جستجو خواهی کرد،
و در کوچه باغ های این دیار غبار آلود،
با دنبال من خواهی گشت،
ولی افسوس که من دیگر رفتهام،
برای همیشه،
در این لحظات باقی،
به فکر چارهای باش که تنها تو گره گشایی،
پس بشتاب و باری دیگر،
پا بر روی چشمانم بگذار که وقت تنگ است،
آری امشب را چاره ساز باش که فردا دیر است،
چرا که من فردا رفتهام،
اما رویای بازگشتنت،
تا همیشه برای من دل گرمی است،
دل گرمی لحظههای سرد من…
× تولدت مبارک، ای عشق سوخته…

| بـرچسب: |
1384, برگزیده, تجدید ارسال, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, عشق, عکسدار, غم انگیز, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
|
|
|