|
|
|
|
مطالب برچسب خاطره را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
انسان همیشه دنبال یه همزبون میگرده
اما وقتی که پیداش میکنه نمیدونه چی بهش بگه
دلش میخواد درددل کنه اما نمیتون
شاید میترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بیآلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز میکنه
میترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمیدونه که اون هم قلبا” دوسش داره یا نه
آخه از ترحم خیلی بدش میاد
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه
پس فقط توی دلش میگه که چقدر دوسش داره
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان
این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.
میدونم بلاخره تو هم یه روز میری پی خوشبختیت و همه چیز و همه کس رو فراموش میکنی، و فقط من میمونم و خاطرات خاک گرفته یه دوست، اما با این حال همیشه برات دعا میکنم. مراقب خودت باش عزیزم…


اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما” عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما” بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما” دلداده یا دلباخته بشی!
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما” دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما” عاشقش باشی!
و اگه عاشق کسی هستی باید حتما” دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!
این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.
دوست دارم اولین باری که میبینمت،
توی چشمات نگاه کنم و بهت لبخند بزنم،
شاید که تا حالا ندیدمت،
اما میدونم چشمات قشنگه،
میدونم تو هم به من لبخند میزنی،
میدونم میای طرف من،
میدونم توی چشمام نگاه میکنی،
با نگاهت میگی دستامو بگیر،
منم دستای گرمت رو میگیرم،
میخوام با گرمای احساسم گرمترشون کنم،
میدونی چی میخوام بهت بگم،
چشمات و میبندی و لبخند میزنی،
دوست دارم فاصلمون کمتر باشه،
بیا طرف من، بذار تو رو در آغوشم بگیرم،
میخوام گرمای وجودت رو احساس کنم،
توی موهات دست بکشم و نوازشت کنم،
چند لحظه کوتاه، بی صدا و بی حرکت،
در آغوش من نفس بکش،
بذار چند لحظه زمان رو بدیم دست دلهامون،
بذار صدای قلبی رو بشنویم،
که برای اون یکی میتپه،
برای معرفت و غرورش،
برای عقل و شعورش،
برای علاقه و احساسش،
بذار یه بار دیگه همدیگه رو نگاه کنیم،
دوباره چشمات رو ببند،
میخوام درددل کنم،
میخوای درددل کنی،
میخوایم توی چشمای همدیگه نگاه کنیم،
میدونم که دوست داری لبهات رو بذاری روی لبهام،
میدونی که چه احساسی دارم،
اما حالا وقتش نیست،
میخوام یه چیزی بهت بگم،
اصلا شاید که بهتر باشه، فقط و فقط،
کنارم بنشینی و بهم تکیه کنی،
سرت رو بذاری روی شونم،
دستت رو بذاری توی دستم،
تا یه چیزایی رو توی گوشت زمزمه کنم،
اصلا” فقط بنشین کنارم،
تا وجودت رو در نزدیکی خودم احساس کنم،
همین که کنارمی برام کافیه،
حالا میتونم بهت بگم،
اصلا” اگه نزدیک من هم نباشی،
باز هم بهت میگم که،
با ایمان به خوبیهات دوستت دارم…


| بـرچسب: |
1385, آموزنده, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, شعر, عرفان, عشق, عکسدار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
با رویـش این گل دوبـاره، صحرای دل همچون گلستان میشود
زمستان قلب سرد من هم این چـنین، همچون بهاران میشود
آنگونه که سزاوار است،
امشب را تا صبح،
دست نیایش به آسمان خواهم برد،
آنکس که اکنون مرا به دست فراموشی سپرده را فریاد خواهم کرد،
و برای شادمانی و جاودانگیش دعا خواهم نمود،
سپیده دم این شب برای من بسیار مقدس و گرامی است،
لحظهای که خورشید با نور طلایی خود،
پرده سیاه شب را میدرد،
لحظه آغاز سالروز رویش دوباره گلی است،
که بسیار با عطرش معطوفم نه با رنگش،
به درستی میدانم که دگر باغ رویش را نخواهم دید،
از گلستان لبش گلی نخوام چید،
اما گل من هرگز نخواهد خشکید،
چرا که امشب را تا صبح،
به آب دیدگانم آبیاریش خواهم کرد٬
دل نوشته هایم مکرر یاد این گل است،
برای آنان که با دل من پیوند دارند،
شاید که گفتنش ملال آور باشد،
ولی برای من دل گرمی است،
دل گرمی لحظههای سرد من،
پس همچنان مینویسم،
برای آنکس که سنگی به شیشه قلبم زد،
و البته برای دل پاکِ تنها ماندهام،
چرا که شاید دمی را آرام گیرد. باشد که همین امشب،
آری همین امشب را بی خبر،
آنگه در خواب ناز رویا میبینی،
پاورچین پاورچین بدان سان که مزاحم نباشم،
به داخل قلبت رخنه خواهم نمود،
و قلب خاک خوردهام را،
از میان همهء قلبهایی که،
روی طاقچه به نمایش گذاشتهای اعاده خواهم کرد،
و در آن زمان که رویای شیرینت پایان یافت،
و با ترس از خواب باز پس آمدی،
هراسان مرا جستجو خواهی کرد،
و در کوچه باغ های این دیار غبار آلود،
با دنبال من خواهی گشت،
ولی افسوس که من دیگر رفتهام،
برای همیشه،
در این لحظات باقی،
به فکر چارهای باش که تنها تو گره گشایی،
پس بشتاب و باری دیگر،
پا بر روی چشمانم بگذار که وقت تنگ است،
آری امشب را چاره ساز باش که فردا دیر است،
چرا که من فردا رفتهام،
اما رویای بازگشتنت،
تا همیشه برای من دل گرمی است،
دل گرمی لحظههای سرد من…
× تولدت مبارک، ای عشق سوخته…

| بـرچسب: |
1384, برگزیده, تجدید ارسال, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, عشق, عکسدار, غم انگیز, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
تو که منو دوست نداشتی چرا از اولش بهم نگفتی؟ نگو دوستم داری که باورم نمیشه، خوب میدونم که نداری، اگه داشتی چرا توی این دو سال حتی یه بار هم بهم نگفتی، چرا هیچ رفتاری که نشونهای از عشق و علاقه در اون باشه از خودت نشون ندادی؟ اصلا چرا هر یه ماه یک بار با هم حرف میزدیم، چرا بی دلیل رفتی و شیش ماه ازت خبری نشد و اگه خودم نمیآمدم دنبالت عین خیالت هم نبود، چرا وقتی داشتم همه خطاها و اشتباهامون رو تنهایی به گردن میگرفتم و بار بی کسی رو تنهایی به دوش می کشیدم و باهات حرف میزدم، روت و برگردوندی و رفتی؟ چرا گذاشتی تا جون بدم؟ چرا بهم خندیدی؟ چرا من اون شب بلند بلند توی خودم شکستم اما صدام رو نشندی؟ مگه منو تو یکی نبودیم؟ مگه دلامون با هم نبود؟ مگه به هم ایمان نداشتیم؟ چرا پس زود جا زدی؟ چرا فکر میکنی ابراز علاقه همون منت کشیدنه؟ چرا نمیخوای این فکر احمقانه رو از سر بیرون کنی؟ چرا برای هیچ کدوم از این سوالاتم جوابی نداری؟ هر دوتامون خیلی خیلی خوب میدونیم که دلیلش تنها یه چیزه، و اون هم چیزی نیست جز اینکه، تو منو دوست نداشتی، این جمله از دیدگاه آدمی مثل تو خیلی ساده به نطر میرسه، ولی برای من به قیمت شکستن غرور یک مردِ، از دست دادن هستی یه آدم با صداقت و ساده که توی دلش هیچی نبود، به باد رفتن دل با ایمان یه انسان که سعی میکرد پاک زندگی کنه، و صد تا بد بختی دیگه تموم شد.
تو که منو نمیخوای چرا دست از سرم بر نمیداری؟ چرا راحتم نمیذاری؟ برای تو که عشق و علاقه رو حتما” با مال دنیا میسنجی و ظاهر رو به باطن ترجیح میدی، این رفتار اصلا منطقی نیست، تو که ظاهر زیبا و آراستهای داری، تحصیل کرده هم هستی، موقعیت اقتصادی و اجتماعی عالی داری و از همه مهمتر اهل منت کشی هم نیستی، منو دیگه برای چی میخوای، یه وقت باعث کسر شان تو نشم، یه آدم بد بخت و بیچاره مثل من به چه دردت می خوره، می خوایش چیکار؟ میخوای غرورش رو بذاره کنار و نقش یه عروسک رو برات بازی کنه؟ که بازیچه دستت بشه؟ تا هر جوری دوست داری بکوبیش و اونم هیچی نگه؟ که دلش رو بگیری زیر پاهات له کنی؟ که بشکنیش؟ که از اشک ریختن و سکوت پر از فریادش لذت ببری؟ یعنی من حق ندارم که نخوام بازیچه دست تو باشم؟ تو که منو دوست نداشتی و نداری چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا نمیذاری به درد خودم بسوزم و بسازم، بگو چرا برای هیچ کدوم از سوالهای من جوابی نداری؟
یادته اون شب بهت گفتم که خیلی عوض شدم، از اون موقع تا حالا هم خیلی چیزا عوض شده و هم من همراه اون چیزا عوض شدم، تو هم حتما” عوض شدی، و نتیجه اینکه دیگه برای هم غریبه ایم…
ببین دختر خوب، فکر نکن که من احمقم، توی عمرم با خیلیها دوست بودم، اندازهموهای سرت، اما هیچوقت لذت دنیا رو با اعتقاداتم عوض نکردم، تو که از خیلی از جریانات زندگی من با خبر بودی، اینم بدون که سیاستهای احمقانهء تو هم که به خاطر صداقت خودم باورشون میکردم دیگه کاری از پیش نمیبره، پس برو و راحتم بذاره، گول حرفاتم دیگه نمیخورم، بهتر منتظر همون عشق قدیمیت باشی، شاید یه روز برگشت، اونوقت بازم یه عاشق دل شکسته داری که باهاش بازی کنی…
ضمنا برای تو که ادعای پیروی از دین خدا و پیغمبر رو داری چند تا نصیحت دارم:
همونطور که پاکی و نجابت و رفتار نیک و شایسته توشهء سفر به یه دنیای دیگهء٬ صداقت و راستی و یه رنگی هم تنها چیزیه که توی راه عاشقی به درد میخوره نه سیاست. سعی کن هیچوقت با دل کسی بازی نکنی٬ غرور کسی رو نشکنی. اینم یادت باشه که برای عاشق شدن و بودن و موندن٬ باید خودت غرورت رو بشکنی تا یه روز دلت نشکنه. البته من اشتباه کردم و غرورم رو شکستم٬ اما بی تفاوتی تو نسبت به من باعث شکستن دلم هم شد، برو غریبه برو، برای تو هم آرزوی خوشبختی میکنم، تو رو هم به خدا میسپارم و میذارم اونی که جای حق نشسته و خوده حقه درباره من و تو و خوبیها و بدیهامون تصمیم بگیره…
راستی برات متاسفم چون دیگه این دفعه نتونستی من رو بشکنی، نتونستی خارم کنی، اصلا فکرش رو هم نکن که دارم گریه میکنم، نه عزیز این حرفا رو با دلی پر از عشق و امید و تصویری از یک آینده روشن برای خودم در کنار اون کسی که عاشقم باشه و عاشقش باشم و لبی خندون همونطوری که تو بهم میخندیدی برات می نویسم…
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لا به لای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
منبع: فروغ فرخزاد
اگر غیر از اینه و دروغ نمیگی بهم ثابت کن٬ یه ذره وجود داشته٬ یه ذره جرات داشته باش و رو در رو باهام حرف بزن٬ اینم هرگز فراموش نکن که پائیز دیگه هرگز دل پاک و با صداقتش رو آسون دست کسی نمیده٬ خوب میدونی این رو نگفتم که از خودم تعریف کنم٬ مشک آن است که خود ببوید٬ گفتم که بدونی من اون کسی نبودم که تو میخواستی٬ هر کسی که پائیز رو میخواد باید٬ صداقتش٬ ایمانش و از همه مهمتر عشقش رو ثابت کنه…

| بـرچسب: |
1384, بهمن, خاطره, خودم, دیگران, شاعران, شعر, شعر نو, عشق, عکسدار, غم انگیز, فروردین, فروغ فرخزاد, وبلاگ عشق یا هوس |
| دستــه: |
نوشتههای قدیمی |
|
|
|