|
|
|
|
مطالب برچسب عکسدار را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
خداوندا به درستی میدانم،
که همیشه بندهی خطاکاری بودهام،
و میدانم که همیشه،
به درگاه تو تنها گناه کردهام و بس،
ای خدایی که با این حال،
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،
به بزرگی و کرامت خویش،
گناهان مرا نیز ببخشای،
و از سر تقصیرات من بگذر،
این بنده بی چشم رو،
تنها خواستهای دیگر بیش ندارد،
خداوندا به والدینم عمر طولانی و سلامت و سعادتی بیش از پیش عطا کن،
و شکرانههای مرا برای سلامت و سعادتی که بر من روا داشتی بپذیر…

انسان همیشه دنبال یه همزبون میگرده
اما وقتی که پیداش میکنه نمیدونه چی بهش بگه
دلش میخواد درددل کنه اما نمیتون
شاید میترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بیآلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز میکنه
میترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمیدونه که اون هم قلبا” دوسش داره یا نه
آخه از ترحم خیلی بدش میاد
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه
پس فقط توی دلش میگه که چقدر دوسش داره
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان
این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.
میدونم بلاخره تو هم یه روز میری پی خوشبختیت و همه چیز و همه کس رو فراموش میکنی، و فقط من میمونم و خاطرات خاک گرفته یه دوست، اما با این حال همیشه برات دعا میکنم. مراقب خودت باش عزیزم…


وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم…
آقای خونه صبح زود از خونه میره بیرون، تا ظهر عصر یا شب کار میکنه، حسابی خسته میشه، و فقط به این امید به کار و تلاشش ادامه میده که میدونه وقتی میره خونه، همسر مهربونش با یه دنیا عشق منتظرشه، سر راه یه شاخه گل میخره، یا از گلستان پارک محل میچینه، با امید و اشتیاق راهی خونه میشه، وقتی میرسه خونه با دیدن همسرش انگار که تمام خستگی کار از تنش بیرون میره، گل رو با جمله “تقدیم به همسر عزیزم” و البته یه خسته نباشید بهش تقدیم میکنه، همدیگه رو در آغوش میگیرن و از اینکه دوباره کنار هم هستن احساس خوشنودی میکنن…
از طرفی خانم که از صبح داره کارای خونه رو انجام میده، هرگز خسته نمیشه، میدونه که همسر مهربونش، داره ببیرون از خونه کار و تلاش میکنه تا به تعهد احساسی و اخلاقی خودش عمل کرده باشه و یک زندگی مناسب رو برای همسرش فراهم کنه، میدونه که همسرش با همون یه شاخه گل میاد خونه و از زحمتهاش تشکر میکنه، اونو در آغوش میگیره و هر دو احساس خوشبختی میکنن…
چند وقت بعد یکی دو تا بچه به زندگیشون اضافه میشه و کلمه خانواده به مفهوم اصلی خودش نزدیک تر میشه، همین چیزاست که زندگی رو زیبا میکنه، به این چیزا میگن امید و انگیزه زندگی…
نا گفته نماند:
که زندگی زیباست
یا هر چه هست
تا شقایق هست
زندگی باید کرد…

باز هم دوباره شبی باران باریدن خواهد گرفت،
بارانی نم نم با صدایی ملایم،
و من هم خواهم یافت روزی،
آن را که در کنارم باشد،
وقتی به دنبال لذت قدم زدن زیر بارانم،
قدم بر زمین خیس بگذارد پا به پای من،
و او را خواهم یافت روزی،
که زیر باران دستش در دست من باشد،
و دوباره پابهپای من همچو یک دوست،
در هوای پاک و زلال،
در انتهای نور قرمز رنگ خورشید،
به دنبال نیمکتی چوبی،
زیر درختی سبز،
به نظاره بنشینیم باریدن باران را…
کودکی چه عالمی دارد،
چرا که تنها کودکان را اینگونه افکار است،
انتظار بارانی دیگر…

ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمهای روان مینشستیم و
از خوبی ها سخن میگفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لالهزارهای سرخ،
چمنزارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن میگذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستارهای درخشان،
بر من میتابیدی و
تا صبح جان دوبارهای به من میبخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز میپرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمههایی روان
به یکدیگر میپیوستیم و
خود را به بیکرانهای
دریاها میرساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را میشکستیم و
در آسمانها فریادها بر میآوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزویهای محال…



|
|
|