@ پیام سیستم

مطالب برچسب مناسبت را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

حفاظت شده: بارونِ نامهربون

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


بـرچسب:  1385, آموزنده, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, شعر, عرفان, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

سرسبزترین

این مطلب در تاریخ 1388/03/06 ویرایش شده است.

شاید مطلبی رو که در زیر می‌خونید، قبلا” بارها و بارها در مجلات یا وبلاگ‌ها خونده باشید، اما اگه می‌بینید که زیر مطلب مثل همیشه منبع رو ذکر نکردم به این دلیله که این مطلب رو خودم برای روز تولد خودم [ امروز ]٬ البته باعث افتخار منه که مطالبم رو در وبلاگ‌های دوستان ببینم، اما باعث تاسفه که این دوستان کم‌لطفی کرده بودن و هیچکدوم منبع مطلب رو ذکر نکرده بودن و این مطلب هم امروزه در وبلاگ‌های زیادی بدون ذکر منبع دیده میشه! من به عنوان فرد کوچیکی از جامعه بزرگ وبلاگ‌نویسان٬ از همه خواهش میکنم که حتما” منابع مطالب رو کامل و خوانا ذکر کنن٬ تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشه!

دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی زندگی‌ام می‌اندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه‌ای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه‌اش را از رهگذر خسته‌ای نیمه جان دریغ داشت. تو خاطره‌ی تلخ دیروز من بودی و من دفتر خاطرات رهگذارانی غریبه که تشنه لب آمدند و تیشه به دست برفتند، آری من درختم، درختی که همچون همنوعان خود در فصلی سرسبز است و در فصلی دگر برگهای خشکیده‌اش را ز دست خود رها می‌کند، و در اندیشه زایش و رویشی دوباره به خواب فرو می‌رود، من فرزند بهار هستم، بهاری که سمبل رویش و سرسبزی‌ست، و در آستانه فصلی گرم، بارها و بارها متولد خواهم شد، دوباره برگ و بار خواهم داد و پرندگان آوازه خوان را در بر خویش خواهم گرفت، این بار با قامتی چنان استوار که هیچ تیشه بدست به ظاهر تشنه لبی در سایه‌ام نتواند بیاساید!
… آنان که به ظاهر درخت‌اند و در باطن آتش، روزی در طوفانی سهمگین به دست چرخ بلند به زیر کشیده خواهند شد و بر زمین گرم خواهند نشست، در فصول سرد که برای دیگران انتظار شیرین بهار است به عذابی سخت فنا شوند و از یاد و خاطره‌ی همگان به در روند!
… آنان که بید مجنون هستند، در سخت‌ترین بادهای روزگار، همچون عمارتی مستحکم و پابرجا، در برابر شلاق‌های آسمانی توانی خارج از حد تصور خواهند داشت و ضربه‌های آذرخش جان‌سوز را به آسانی تحمل خواهند کرد، چرا که افتاده‌ترینند و بس!

بـرچسب:  1385, برگزیده, تجدید ارسال, خرداد, خودم, سالگرد, عکس‌دار, مناسبت, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

هر آمدن را رفتنی است

هر کسی که منو می‌خواد، باید لیاقتمو داشته باشه، باید مثل خودم ثروتمند باشه، من برای به دست آوردن این ثروت زحمت کشیدم و خون دل خوردم، به همین خاطر به سادگی به هر بی سر و پایی نمی‌دمش! ثروت من عشق و ایمان و صداقت و نجابت و سادگی منه، قلب من جواهری درخشان که نذاشتم به پرده گناه سیاه و آلوده بشه، همین نه چیز دیگه!

وقتی که منو بی دلیل گذاشت و رفت خیلی دلم گرفت، خیلی تنها شدم، کلی حرفای قشنگ قشنگ و عاشقانه که می‌خواستم بهش بگم توی دلم موند، به سرم زد که یه وبلاگ بسازم و همین کار رو هم کردم، از روزی که شروع به نوشتن کردم یک سال می‌گذره و توی این مدت به لطف شما دوستای خوب پا بر جا موندم، اما این روزا حس و حال نوشتن ندارم، به خصوص که دیگه انگیزه‌ای برای اینکار نیست. بگذریم، حالا بریم سر عشق…

از عـشــق که گفتم همه دیـوانه شدند
نشنیده حرف دل راهی می‌خانه شدند

کاش که توی این روز قشنگ یکی رو داشتم که وقتی یاد سختی‌های گذشته زندگیش میفتاد و دلش می‌گرفت و اشک توی چشماش جمع می‌شد، سرش رو می‌ذاشت روی شونم و راحت گریه می‌کرد، منم دست می‌کشیدم توی موهاش و عاشقانه نوازشش می‌کردم. کاش یکی رو داشتم که شادی‌هام رو باهاش قسمت می‌کردم، وقتی که اونم شاد بود و خنده رو روی لب‌هاش می‌دیدم، از شادی اون لذت می‌بردم، اون رو در آغوش می‌گرفتم و می بوسیدمش…
کاش یکی رو داشتم که توی هوای خوب بهاری بین درختای سر سبز باهاش قدم می‌زدم، توی تابستون گرمای عشقش رو بیشتر احساس می‌کردم، توی پاییز زیر بارون و توی زمستون دستای گرمش توی دستم…
اما افسوس…
میگن: به کسی فکر نکن که دوسش داری، به کسی فکر کن که بهت فکر می‌کنه! نمی‌دونم که اون الآن کجاست و پیش کیه، نمی‌دونم که بهم فکر می‌کنه یا نه، اما من توی این روز قشنگ و مقدس منتظر اون نشستم که بیاد…

دلم یه همزبون می‌خواد
یه یار مهربون می‌خواد
تو کوچه‌های بی کسی
نفس دوباره جون می‌خواد
کبوتر قشنگ من
با من دوباره پر بزن
رو لحظه غصه و غم
رنگ محبت رو بزن
یه چیزیء توی دلم
نمی‌تونم بهت بگم
به من بگو که ای خدا
باشم تا کی از اون جدا
می‌خواد بازم سفر کنم
قصهء تازه سر کنم
آره می‌خواد سفر کنم
قصهء عشق و سر کنم

همیشه یادتون باشه که:
اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما” عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما” بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما” دلداده یا دلباخته بشی!
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما” دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما” عاشقش باشی!
و اگه عاشق کسی هستی باید حتما” دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!

ولنتاین همه‌تون مبارک، امروز و هر روز در کنار اونی باشید که دوسش دارید و در پناه حق. هر آمدن رو رفتنی هم هست، پائیز عوض شد و دیگه اون پائیز همیشگی نیست، اما همیشه آروزمند آرزو‌های قشنگتونه…

بـرچسب:  1384, برگزیده, بهمن, خودم, دیگران, سالگرد, شعر, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ عشق یا هوس, ولنتاین
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

عروسک

یه عروسک داشتم که اسمش ستاره بود، ولی مثل ماه می‌موند، من اون عروسک رو نخریده بودم، پیدا هم نکرده بودمش، از کسی هم نگرفته بودمش، اون عروسک رو خدا به من داده بود، اون عروسک با همه عروسک‌های دیگه فرق داشت، اون عروسک برای بازی کردن و سرگرمی نبود، برای زندگی کردن و زندگی بخشیدن بود. شبها موقع خواب، جاش روی قلبم بود، باهاش حرف می‌زدم، درد دل می‌کردم، می‌بوئیدم و می‌بوسیدمش، وقتی هم که توی تنهایی خودم گریه می‌کردم، اون هم با من گریه می‌کرد، حتی اشکام رو هم با دامن اون پاک می‌کردم، اون محرم راز من بود و خیلی هم صبور، آخه اون از آسمون بود و من از زمین، نمی‌دونست که چقدر دوسش داشتم، شاید بهش نگفته بودم ولی خیلی دوسش داشتم، تمام هستی و وجودم بود، همیشه از خودم می‌پرسیدم که اگه یه وقت عروسک کوچولوی من خراب بشه چی میشه؟ می‌دونستم که می‌میرم، حتی اگه یه گوشه از دامنش آشیب می‌دید دل می‌شکست، ولی هیچ وقت هیچ کدومش رو بهش نگفته بودم، درسته که اون عروسک کوچولو بود، اما برای من به اندازه یه دنیا ارزش داشت، یه دنیای دوست داشتنی و سرسبز، یه دنیای نا تموم و بی‌انتها، دنیایی با آسمون همیشه صاف و خورشید همیشه تابان، توی اون دنیای بزرگ یه قلب پاک و مهربون وجود داشت، یه قلب بزرگ که تمام خوبی‌های عالم توش جا می‌شد، توی اون دنیا چشمایی بود که گرمای نگاهش می‌تونست خورشید رو خاکستر کنه، و گرمای وجودش می‌تونست دنیا رو به آتیش بکشه، و شبها هم برق نگاهش آسمون رو روشن نگه می‌داشت، شبها وقتی همه جا رو سکوت فرا می‌گرفت صدای اومدنش رو می‌شنیدم، وقتی هم که به خواب می‌رفتم، فقط خوابای شیرین می‌دیدم.

اما یه روز یه زمینی که قلبش از سنگ بود، خیلی راحت دست ستاره من رو گرفت و از آسمون دلم برد، ستاره هم بدون هیچ تلاشی با لب خندون دنبالش رفت و شب‌های من رو برای همیشه تیره و تار گذاشت…

بـرچسب:  1384, خودم, شهریور, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

بوتهء یاس

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میونه باغچه مهربونی
می‌گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری
این بوتهء یاس من می‌مونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس تو کوچه‌ها می‌پیچید
میون کوچه باغا بوی خدا می‌پیچید
اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه
دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه
عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی یاس
ساقه‌ها شو شکستن آدمای ناسپاس
یاس جوون برگ اون تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه اما سر او مد بهار
یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه‌ایی کاشت
هزار ساله کوچه‌ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس
هزار ساله کوچه‌ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

خواننده: شادمهر عقیلی
بـرچسب:  1384, خواننده‌ها, دیگران, شعر, عرفان, عکس‌دار, مرداد, مناسبت, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

مطالب قدیمی‌تر »