@ پیام سیستم

مطالب برچسب عشق را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

خواستن تو

وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی من می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، من هستم که دست می‌کشم توی موهات و نوازشت می‌کنم، به من اطمینان می‌کنی به من، با من حرف می‌زنی، از عشق با اطمینان به من تکیه می‌کنی، می‌دونی که من پشتت رو خالی نمی‌کنم، می‌دونی که من تنها مردی هستم که تو رو برای خودت می‌خوام، برای رفتارت، برای کردارت، برای احساست، برای شخصیتت، من هستم اون مردی که تو رو برای خودت می‌خواد نه برای زن بودنت، دلت رو می‌خواد، روح سرشار از احساساته لطیفت رو می‌خواد نه جسمت رو، کسی که تو رو برای زیبایی باطنت می‌خواد نه برای زیبایی ظاهرت، می‌دونی من هستم اون کسی که خوده خوده خودت رو می‌خواد نه چیزه دیگه ای…

عزیزم:
هیچکس اندازهء من به تو فکر نمی‌کنه…
هیچکس اندازهء من ارزش تو رو نمی‌دونه…
هیچکس اندازهء من احساسات تو رو ستایش نمی کنه…
هیچکس اندازهء من خاطر تو رو نمی‌خواد…
هیچکس اندازهء من تو رو دوست نداره…
تمام دنیا رو بگرد تا خودت ببینی…

بـرچسب:  1385, آبان, بدون عکس, خودم, عشق, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

خواستن من

هر کسی دوست داره یکی رو داشته باشه که وقتی دلتنگ می‌شه سرش رو بذاره روی شونش و گریه کنه، یکی که دست بکشه توی موهاش و نوازشش کنه، یکی که بتونه بهش اطمینان کنه، یکی که بتونه باهاش حرف بزنه، یکی که بتونه از عشق بهش تکیه کنه، یکی که پشتش رو خالی نکنه، یکی که واقعا” یک مرد باشه٬ مردی که اونو برای خودش بخواد، برای رفتارش، برای کردارش، برای احساسش، برای شخصیتش، مردی که اون رو برای خودش بخواد نه برای زن بودنش، دلش رو بخواد، روح سرشار از احساساته لطیفش رو بخواد نه جسمش رو، کسی که اونو رو برای زیبایی باطنش بخواد نه برای زیبایی ظاهرش، می‌دونم کسی رو می‌خوای که خوده خوده خودت رو بخواد نه چیزه دیگه ای…

بـرچسب:  1385, آبان, بدون عکس, خودم, عشق, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

در انتظار بارانی دیگر

باز هم دوباره شبی باران باریدن خواهد گرفت،
بارانی نم نم با صدایی ملایم،
و من هم خواهم یافت روزی،
آن را که در کنارم باشد،
وقتی به دنبال لذت قدم زدن زیر بارانم،
قدم بر زمین خیس بگذارد پا به پای من،
و او را خواهم یافت روزی،
که زیر باران دستش در دست من باشد،
و دوباره پا‌به‌پای من همچو یک دوست،
در هوای پاک و زلال،
در انتهای نور قرمز رنگ خورشید،
به دنبال نیمکتی چوبی،
زیر درختی سبز،
به نظاره بنشینیم باریدن باران را…

کودکی چه عالمی دارد،
چرا که تنها کودکان را اینگونه افکار است،
انتظار بارانی دیگر…

بـرچسب:  1385, آبان, خودم, شعر, شعر نو, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

با من باش

اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما” عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما” بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما” دلداده یا دلباخته بشی!
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما” دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما” عاشقش باشی!
و اگه عاشق کسی هستی باید حتما” دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!

این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.

دوست دارم اولین باری که می‌بینمت،
توی چشمات نگاه کنم و بهت لبخند بزنم،
شاید که تا حالا ندیدمت،
اما می‌دونم چشمات قشنگه،
می‌دونم تو هم به من لبخند می‌زنی،
می‌دونم میای طرف من،
می‌دونم توی چشمام نگاه می‌کنی،
با نگاهت می‌گی دستامو بگیر،
منم دستای گرمت رو می‌گیرم،
می‌خوام با گرمای احساسم گرمترشون کنم،
می‌دونی چی می‌خوام بهت بگم،
چشمات و می‌بندی و لبخند می‌زنی،
دوست دارم فاصلمون کمتر باشه،
بیا طرف من، بذار تو رو در آغوشم بگیرم،
می‌خوام گرمای وجودت رو احساس کنم،
توی موهات دست بکشم و نوازشت کنم،
چند لحظه کوتاه، بی صدا و بی حرکت،
در آغوش من نفس بکش،
بذار چند لحظه زمان رو بدیم دست دل‌هامون،
بذار صدای قلبی رو بشنویم،
که برای اون یکی می‌تپه،
برای معرفت و غرورش،
برای عقل و شعورش،
برای علاقه و احساسش،
بذار یه بار دیگه همدیگه رو نگاه کنیم،
دوباره چشمات رو ببند،
می‌خوام درددل کنم،
می‌خوای درددل کنی،
می‌خوایم توی چشمای همدیگه نگاه کنیم،
می‌دونم که دوست داری لب‌هات رو بذاری روی لب‌هام،
می‌دونی که چه احساسی دارم،
اما حالا وقتش نیست،
می‌خوام یه چیزی بهت بگم،
اصلا شاید که بهتر باشه، فقط و فقط،
کنارم بنشینی و بهم تکیه کنی،
سرت رو بذاری روی شونم،
دستت رو بذاری توی دستم،
تا یه چیزایی رو توی گوشت زمزمه کنم،
اصلا” فقط بنشین کنارم،
تا وجودت رو در نزدیکی خودم احساس کنم،
همین که کنارمی برام کافیه،
حالا می‌تونم بهت بگم،
اصلا” اگه نزدیک من هم نباشی،
باز هم بهت میگم که،
با ایمان به خوبی‌هات دوستت دارم…

بـرچسب:  1385, بدون عکس, خاطره, خودم, شعر, شعر نو, عشق, غم انگیز, مهر, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

آرزوی‌های محال

ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمه‌ای روان می‌نشستیم و
از خوبی ها سخن می‌گفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لاله‌زارهای سرخ،
چمن‌زارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن می‌گذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستاره‌ای درخشان،
بر من می‌تابیدی و
تا صبح جان دوباره‌ای به من می‌بخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز می‌پرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمه‌هایی روان
به یکدیگر می‌پیوستیم و
خود را به بیکران‌های
دریاها می‌رساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را می‌شکستیم و
در آسمان‌ها فریادها بر می‌آوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزوی‌های محال…

بـرچسب:  1385, برگزیده, خودم, شعر, شعر نو, شهریور, عرفان, عشق, عکس‌دار, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

مطالب قدیمی‌تر »