@ پیام سیستم

مطالب برچسب آموزنده را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

حفاظت شده: بارونِ نامهربون

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


بـرچسب:  1385, آموزنده, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, شعر, عرفان, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

گذر روزگار چه می‌کند با ما

اون قدیما توی یه منطقه مناسب، مثلا” سر سبز و خوش آب و هوا یا مناسب برای زراعت و کشت و کار و زندگی، چند تا خونواده دور هم جمع می‌شدن و خونه‌های کاهگلی می‌ساختن، همینطور زیاد و زیاد تر می‌شدن تا کم کم به روستا تبدیل می شد، روستائی‌ها به سادگی و بی‌آلایشی معروف بودن.
اون قدیما وقتی که پسره می‌رفت لب چشمه تا از آب پاک و زلال اونجا یه کوزه برداره و ببره، ناغافل چشمش توی چشم یه دختر ساده (بی‌آلایش) و خجالتی می‌افتاد، یکی مثل خودش، با این نگاه پاک دو تا گل سرخ کنار چشمه می‌رویید و دو کبوتر توی آسمون با هم جفت می‌شدن، دو تا نیلوفر آبی روی آب رها می‌شدن و دوتا دل پاک برای همدیگه فرو می‌ریخت، یه دختر ساده که یه شال منجق دوزی شده خوشگل روی سرش و یه لباس پولک دوزی شده خیلی زیبا هم تنش کرده بود، یه دختر زیبا و خوش قد و قامت و با حیا که وقتی خودش و پسره رو کنار چشمه تنها می‌دید بارها و بارها از خجالت می‌مرد و زنده می‌شد. شب‌ها دیگه خواب به چشمای هیچ کدومشون نمیومد. تا اذان صبح بیدار بودن و وقت نماز هم به یاد همدیگه، سال‌ها و سال‌ها به خاطر یه نگاه پاک و عاشقانه به پای هم می‌نشستن تا روز موعود فرا برسه، بالاخره اون روز از راه می‌رسید و زندگی عاشقانشون رو با همون سادگی چند سال پیش آغاز می‌کردن و تا آخرین لحظه‌های عمرشون کنار هم دیگه و به پای همدیگه می‌نشستن و آخرین نفس‌هاشون رو هم در کنار هم می‌کشیدن.

واقعا” که اون زمان زندگی‌ها چقدر ساده و قشنگ و بی دردسر بود.
اما حالا چی؟

بـرچسب:  1384, آموزنده, خودم, داستانک, عکس‌دار, مهر, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

شکلات

با یک شکلات شروع شد، من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت توی دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می‌شناسد، خندیدم، گفت: “دوستیم؟”، گفتم: “دوست دوست”، گفت: “تا کجا؟”، گفتم: “دوستی که ‘تا’ ندارد”، خندید و گفت: “تا مرگ؟”، گفتم: “من که گفتم تا ندارد.”، گفت: “باشد تا پس از مرگ”، گفتم: “نه، نه، نه، تا ندارد.”، گفت: “قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم.”، خندیدم و گفتم: “تو تا هر جا که دلت می‌خواهد برایش یک ‘تا’ بگذار، اصلا یک ‘تا’ بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی‌گذارم.”، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی‌کرد، می‌دانستم، او می‌خواست دوستیمان حتما ‘تا’ داشته باشد، دوستی بدون ‘تا’ را نمی‌فهمید.
گفت: “بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم”، گفتم: “باشد، تو بگذار”، گفت:”شکلات، هر بار که همدیگر را می‌بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من،” گفتم: “باشد”.
هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات می‌گذاشت توی دست من، باز همدیگر با نگاه می‌کردیم، یعنی که دوستیم، دوست دوست، من تـنـدی شکلاتم را باز می‌کردم و می گذاشتم توی دهانم و تـنـد تـنـد آن را می‌مکیدم، می‌گفت: “شکمو، تو دوست شکمویی هستی.” و شکلاتش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ، می‌گفتم: “بخورش”، می‌گفت: “تمام می شود، می‌خواهم تمام نشود، برای همیشه بماند.”…
صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدامش را نمی‌خورد، من همه‌اش را خورده بودم، گفتم: “اگر یک روز شکلات‌هایت را مورچه‌ها بخورند، یا کرم‌ها، آن وقت چه کار می‌کنی؟”، گفت: “مواظب‌شان هستم”، می‌گفت می‌خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم، و من شکلات را می‌گذاشتم توی دهانم و می‌گفتم: “نه، نه، تا ندارد، دوستی که ‘تا’ ندارد.” …
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده‌ام، من همه شکلات‌هایم را خورده‌ام، او همه شکلات‌هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خداحافظی کند، می‌خواهد برود، برود آن دور دور ها، می‌گوید “می‌روم، اما زود بر می‌گردم”، من می‌دانم، می‌رود و بر نمی‌گردد، یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: “این برای خوردن”، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: “این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت”، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات‌هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می‌دانستم دوستی من ‘تا’ ندارد، دوستی او ‘تا’ دارد، مثل همیشه، خوب شد همه شکلات‌هایم را خوردم، اما او هیچ کدام‌شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟!

نویسنده: زری نعیمی
بـرچسب:  1384, آموزنده, برگزیده, داستانک, دیگران, زری نعیمی, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, فروردین, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

مهرورزان

چه زیباست زندگی را با اندیشه آشتی دهیم، و چه زیباتر، تاب زیستن در قفس نه و آری را داشته باشیم. هستند آنهایی که خویشتن در وجود را برهنه می‌بینند، و با هر هراس برای راه گریز طالب پیراهن از معشوقی می‌شوند که خود برهنه است. در پیمانه کوچک عمر، وقت چون تصویری از رویا چه گذرا، بر ما میهمان است، و اگر آهنگ طریقت و هدایت روح خویش به او سپاریم، تقویم را به دست خود رقم خواهیم زد. زمان، عشق است، و لحظه حال معشوق، بی مرز، بی تقسیم، بی فردا، فقط اکنون متولد می‌شود. آدم ستمدیده گرسنگی‌های خود خویشتن است، ورنه اگر با صاحب جان یگانه می‌بود، از روی خرد خویش بر همگان نیز تقسیم می‌نمود. بی قرار درون نمی‌داند که بی درنگ شاید لحظه‌ای دیگر در عمارت شگفت انگیز آسمان منزل خواهد کرد، آنجا که تا بی‌کرانه قرار است و قرار. شکوه و عظمت خانه‌ها، یا بی رمقی کلبه های پوشالی، زیباترین جامه‌ها، یا تار و پودی خالی، پوشانندهء آرمان‌های نیک و بد ما نیستند. تا دستها خالی شدن نیاموزند، پر نخواهند شد، مگر با تبادل نیاز و آن سوی مرزهای رضایت و پس از آن دستی فقیر خواهد ماند و دستی طمعکار. بذر بیرون ز خاک افتاده، محصول کدامین فصل تاریخ است، که در بهاران رنگ زمستانی را می‌جوید. از تحفه ای که به تو بخشند، بار گرانی بر دوش تو گذارند، اندیشه کن که حجاب از غرور برگیری و بار کشی باشی در ادامهء راه برای تقسیم.

منبع: ماهنامهء موفقیت
بـرچسب:  1383, آموزنده, اسفند, بدون عکس, دیگران, ماهنامهء موفقیت, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]