@ پیام سیستم

مطالب برچسب برگزیده را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

مناجات

خداوندا به درستی می‌دانم،
که همیشه بنده‌ی خطاکاری بوده‌ام،
و می‌دانم که همیشه،
به درگاه تو تنها گناه کرده‌ام و بس،
ای خدایی که با این حال،
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،
به بزرگی و کرامت خویش،
گناهان مرا نیز ببخشای،
و از سر تقصیرات من بگذر،
این بنده بی چشم رو،
تنها خواسته‌ای دیگر بیش ندارد،
خداوندا به والدینم عمر طولانی و سلامت و سعادتی بیش از پیش عطا کن،
و شکرانه‌های مرا برای سلامت و سعادتی که بر من روا داشتی بپذیر…

بـرچسب:  1385, آبان, برگزیده, تجدید ارسال, شعر, شعر نو, عرفان, عکس‌دار, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

فرسایش روح

چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون “پائیز”ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همشیه خنده روی لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت، همیشه شمع محفل بود، مهربون و با ایمان و محکم و مقتدر… چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلاً چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ کی باعث شد به این روز بیفتم؟ هر کی بود خدا لعنتش کنه، خودم بودم؟؟؟ نه، طفلی دلم بود، متاسفم برات ای دل ساده، متاسفم برات…

بعضی وقتا اونقدر دل آدم می‌گیره، اونقدر ناجور می‌شکنه، و اونقدر تنها می‌شه که تازه این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است. که دیوونه بشه…

بـرچسب:  1385, برگزیده, خودم, دی, عرفان, غم انگیز, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

آرزوی‌های محال

ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمه‌ای روان می‌نشستیم و
از خوبی ها سخن می‌گفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لاله‌زارهای سرخ،
چمن‌زارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن می‌گذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستاره‌ای درخشان،
بر من می‌تابیدی و
تا صبح جان دوباره‌ای به من می‌بخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز می‌پرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمه‌هایی روان
به یکدیگر می‌پیوستیم و
خود را به بیکران‌های
دریاها می‌رساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را می‌شکستیم و
در آسمان‌ها فریادها بر می‌آوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزوی‌های محال…

بـرچسب:  1385, برگزیده, خودم, شعر, شعر نو, شهریور, عرفان, عشق, عکس‌دار, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

سرسبزترین

این مطلب در تاریخ 1388/03/06 ویرایش شده است.

شاید مطلبی رو که در زیر می‌خونید، قبلا” بارها و بارها در مجلات یا وبلاگ‌ها خونده باشید، اما اگه می‌بینید که زیر مطلب مثل همیشه منبع رو ذکر نکردم به این دلیله که این مطلب رو خودم برای روز تولد خودم [ امروز ]٬ البته باعث افتخار منه که مطالبم رو در وبلاگ‌های دوستان ببینم، اما باعث تاسفه که این دوستان کم‌لطفی کرده بودن و هیچکدوم منبع مطلب رو ذکر نکرده بودن و این مطلب هم امروزه در وبلاگ‌های زیادی بدون ذکر منبع دیده میشه! من به عنوان فرد کوچیکی از جامعه بزرگ وبلاگ‌نویسان٬ از همه خواهش میکنم که حتما” منابع مطالب رو کامل و خوانا ذکر کنن٬ تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشه!

دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی زندگی‌ام می‌اندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه‌ای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه‌اش را از رهگذر خسته‌ای نیمه جان دریغ داشت. تو خاطره‌ی تلخ دیروز من بودی و من دفتر خاطرات رهگذارانی غریبه که تشنه لب آمدند و تیشه به دست برفتند، آری من درختم، درختی که همچون همنوعان خود در فصلی سرسبز است و در فصلی دگر برگهای خشکیده‌اش را ز دست خود رها می‌کند، و در اندیشه زایش و رویشی دوباره به خواب فرو می‌رود، من فرزند بهار هستم، بهاری که سمبل رویش و سرسبزی‌ست، و در آستانه فصلی گرم، بارها و بارها متولد خواهم شد، دوباره برگ و بار خواهم داد و پرندگان آوازه خوان را در بر خویش خواهم گرفت، این بار با قامتی چنان استوار که هیچ تیشه بدست به ظاهر تشنه لبی در سایه‌ام نتواند بیاساید!
… آنان که به ظاهر درخت‌اند و در باطن آتش، روزی در طوفانی سهمگین به دست چرخ بلند به زیر کشیده خواهند شد و بر زمین گرم خواهند نشست، در فصول سرد که برای دیگران انتظار شیرین بهار است به عذابی سخت فنا شوند و از یاد و خاطره‌ی همگان به در روند!
… آنان که بید مجنون هستند، در سخت‌ترین بادهای روزگار، همچون عمارتی مستحکم و پابرجا، در برابر شلاق‌های آسمانی توانی خارج از حد تصور خواهند داشت و ضربه‌های آذرخش جان‌سوز را به آسانی تحمل خواهند کرد، چرا که افتاده‌ترینند و بس!

بـرچسب:  1385, برگزیده, تجدید ارسال, خرداد, خودم, سالگرد, عکس‌دار, مناسبت, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

پایان غم انگیز

وقتی بهش نگاه کردم، سرش رو پایین انداخت،
وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،
وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،
وقتی بهش گفتم می‌خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،
وقتی که بی دلیل گذاشت و رفت هیچی نگفتم…
بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار کرد،
با التماس گفتم می‌خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی باهات ندارم،
وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،
حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می‌خواد با من حرف بزنه،
مثل یک غریبه،
اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،
چون دیگه حرفی باهاش نداشتم…

اگه با خودم بگم که صداش می‌لرزید و با دلی پر از غم غصه، می‌خواست با یکی حرف بزنه، بهم میگه پسرهء رمانتیکه احمق، اما اگه بگم اونم مثل بعضی دیگه از دختراست، اگه بگم از اون دختراست که تا بوی پول به مشامش می‌رسه، احساس عاشقی می‌کنه و حرف زدن یادش میاد انتقام نگرفتم اما حرفم دور از واقعت هم نیست…

راستی یه چیزی یادم اومد:
اگه قرار هر کسی که میره دانشگاه، احمق بشه، نتونه عشق واقعی رو از یه هوس زود گذر تشخیص بده، دل ساده و پاک آدم‌ها رو زیر پا له کنه، و هزار تا بدبختی دیگه که من کشیدم، توصیه می‌کنم دانشگاه نرین، اگه قرار اینجوری بشین، باور کنین که نرین بهتره…

از با تو بودن‌ها خسته‌ام خسته
درهای قلب پر فروغ من همه بسته

چرا ما آدما همیشه دلمون رو به آدمایی می‌بازیم که لیاقت ما رو ندارن؟ اما یه روز پیدا میشه اون کسی منو به خاطر خودم و عشقم بخواد، اونی که با من و در کنار من برای هم بمی‌ریم، پس واسش می‌نویسم تا آخر عمرم در دفتر خاطرات جدیدم، فصل پائیزی من…

بـرچسب:  1384, اسفند, برگزیده, خودم, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

مطالب قدیمی‌تر »