@ پیام سیستم

مطالب برچسب وبلاگ عشق یا هوس را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

زمستان عشق

کوچهء تنگ و تاریکی بود، کوچه‌ای که از هر دو طرف به بینهایت منتهی می شد، درست در وسط این کوچه خانه‌ای بزرگ و زیبا وجود داشت، خانه‌ای بزرگ و زیبا با تمامی امکانات ممکن. سالها بود که پسرکی تنها، در کنار پنجرهء نزدیک به شومینه‌ای همیشه گرم نشسته بود و به دانه‌های سپید رنگ برفی که از دل آسمان بی انتها می‌بارید نگاه می‌کرد، مدتها بود که اشک چشمانش را فرا گرفته بود و زمزمه‌ای بر لبانش جاری، در آن سوی پنجره گل بود و بلبلانی جفت جفت که پشت پنجره می‌نشستند و دانه‌های خیالی بر می‌چیدند، دانه‌هایی که هر کدام با طلوع خورشیدی جوانه می‌زد با غروب خورشیدی دیگر پشت پنجره می‌افتاد، اما پسرک فقط برف را می دید، خاطرات از خیالش می‌گذشت و همچنان اشک می‌ریخت. ناگهان کسی درِ خانه را کوبید، تاکنون چنین اتفاقی نیفتاده بود، صورت خیس از اشکش را خشک نمود و به آرامی و با ناامیدی به سوی در روانه شد و در را باز کرد، اما او داشت می‌رفت.

گفت: که هستی؟ چرا در زدی؟
- ببخشید فقط می‌خواستم…

هر دو در چشمان یکدیگر خیره شدیم، وای خدای من خودش بود، همانی که سالها انتظارش را می‌کشیدم، وجود نورانش قلبم را و نور وجودش کوچهء همیشه تاریک را روشن کرده بود، لبخندی زد، لبخندی زدم، دستم را گرفت و به طرف نوری که در سویی از کوچه دیده می‌شد شروع به دویدن کرد…
از خود بی خود شده بودم و فقط به “در کنار او بودن” می‌اندیشدم، وقتی به خود آمدم میان دریایی از گل‌های سرخ لاله بودم، تا چشم کار می‌کرد گل بود گل و دیگر تنها کلبه‌ای کوچک در گوشه‌ای از لاله زار، دخترک دستم را رها کرد و جلوی من ایستاد، از ترس اینکه تنهایم نگذارد دستش را گرفتم، اما دستانش گرمی دقایق پیش را نداشت، چشمانم را بستم و دعا کردم، اما وقتی چشمانم را باز کردم به جای دست او تکهء شکستهء شاخه‌ای در دستم بود و با آن آتشی را زیر و رو میکردم که دیگر دوامی نداشت، ناراحت شدم و با خود گفتم چرا؟ آتش هم نفس‌های آخرش را کشید و رو به خاموشی رفت، هر چه به اطرافم نگاه کردم خانه‌ای ندیدم، نه خانه‌ای بود و نه شومینه‌ای گرم، ای کاش در خانه می‌ماندم، ای کاش که آن چشمها را نمی‌دیدم.

پسرک دیگر نا امید شده بود ولی تصمیم خود را گرفت، بلند شد، ایستاد، به خود قامتی استوار گرفت و در جادهء بی انتها به سوی بینهایت به حرکت در آمد، اما استواری قامتش مدت زیادی به طول نینجامید، تکه چوب که برایش نمادی از او بود از دستش رها شد و مدتی بعد خودش نیز به روی زمین افتاد…

دریای گل زیباتر شده بود، دست او هنوز در دستم بود و دعا می‌کردم، دستش را کشید و به سوی کلبه روانه شد، من نیز به دنبال او دویدم، او خود را به کلبه رسانید و بدون اینکه از من یادی کند داخل شد، اما من هر چه می‌رفتم کلبه دورتر و دورتر می‌شد، خستگی راه توانم را بریده بود، گویا هزاران سال در راه بودم، دیگر وجودش را در قلبم احساس نمی کردم، تنها احساس من درختانی خشک و بی‌برگ در بیابانی بی آب و علف بود و چشمانم فقط پرندگانی را می‌دید که سالها بر روی این درخت‌ها نشسته بودند و انتظار بهار را می‌کشیدند، اما زمستان در این کویر پایانی نداشت. در کویر برف می‌بارید، اما زمین خشکتر از همیشه بود، چندین خورشید در آسمان، اما سرما و سردی قلب پسرک، کبوتری به روی شانه اش نشست و گفت: به گذشته‌ات بیاندیش، لحظه‌هایی تلخ و همه سرشار از افکاری پوچ و آرزوهایی دست نیافتنی، تو اکنون به سوی سرنوشتی نا معلوم قدم بر می‌داری، ما نیز سالهاست که بر روی این درختها نشسته‌ایم و انتظار می‌کشیم، این جمله را گفت و پرید، پریدن کبوتر همانا و به روی زمین افتادن آن عاشق دل خسته همانا…
برف کم کم تمام می‌شد و هوا رنگ صبح به خود می‌گرفت، صدای اذان هم به گوش می‌رسید، مردم نیز نم نمک به رفت و آمد در می‌آمدند، تکه چوبی که ساعاتی پیش در آنجا افتاده بود دیگر به چشم نمی‌خورد، گویی قرار بود در دست دیگری جای گیرد، پسرکی هم که در گوشه‌ای افتاده بود کم کم ناپدید شد و تنها قلب مملو از نورش که از نور وجود کسی که فریب چشمانش را خورده بود روشن شده بود به طرف آسمان به حرکت در آمد و خورشیدی دیگر در آسمان شد، آری دیگر وجودش از بین رفته بود، اما هرگز نتوانسته بود، بگوید، نتوانسته سکوتش را بشکند و در آسمان ها فریاد بر آورد که چقدر دخترک را دوست دارد، هرگز نتوانسته بود خودش را از پشت میله‌های زندان عشق آزاد سازد، زندانی که تنها کلیدش در قلب صاحب چشمانی زیبا بود و تنها او می‌توانست از پشت شب‌های غم آزادش کند. از تمام گذشته اش تنها خاکستر آتشی مانده بود که سالها می‌سوخت اما دیگر برای همیشه خاموش گشته و به فراموشی سپرده شده بود، کمی بعد نسیمی وزید و خاکسترش را نیز به دست باد داد.

اکنون، هر وقت تنها می‌شوم، توی کوچه‌های تنگ و تاریک خیالم قدم می‌زنم، اما وقتی به حقیقت نداشتن او می‌رسم اشک از چشمانم جاری می‌شود، گل‌های خیالی از دریای گل‌های همیشه سرخ لاله بر می‌چینم و با خیال بوی خوش آنها خوشم. در این دنیا مردم زیادی زندگی می‌کنند، هر یک از آنها سرنوشتی دارد، و تنها رفتار و اعمال و تصمیم گیری های صحیح یا اشتباه آنهاست که در تعیین سرنوشت شان و شاید هم سرنوشت دیگران نقش مهمی را ایفا می کند، سر نوشتی تلخ یا شیرین…

گفت: که هستی؟ چرا در زدی؟
- ببخشید فقط می‌خواستم…
- سردم بود، فقط می‌خواستم دقایقی اینجا بمانم و زود بروم…

بـرچسب:  1385, خودم, داستانک, عکس‌دار, غم انگیز, مرداد, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

حفاظت شده: بارونِ نامهربون

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


بـرچسب:  1385, آموزنده, تیر, خاطره, خودم, سالگرد, شعر, عرفان, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ شهر باران, وبلاگ عشق یا هوس, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

پایان غم انگیز

وقتی بهش نگاه کردم، سرش رو پایین انداخت،
وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،
وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،
وقتی بهش گفتم می‌خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،
وقتی که بی دلیل گذاشت و رفت هیچی نگفتم…
بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار کرد،
با التماس گفتم می‌خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی باهات ندارم،
وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،
حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می‌خواد با من حرف بزنه،
مثل یک غریبه،
اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،
چون دیگه حرفی باهاش نداشتم…

اگه با خودم بگم که صداش می‌لرزید و با دلی پر از غم غصه، می‌خواست با یکی حرف بزنه، بهم میگه پسرهء رمانتیکه احمق، اما اگه بگم اونم مثل بعضی دیگه از دختراست، اگه بگم از اون دختراست که تا بوی پول به مشامش می‌رسه، احساس عاشقی می‌کنه و حرف زدن یادش میاد انتقام نگرفتم اما حرفم دور از واقعت هم نیست…

راستی یه چیزی یادم اومد:
اگه قرار هر کسی که میره دانشگاه، احمق بشه، نتونه عشق واقعی رو از یه هوس زود گذر تشخیص بده، دل ساده و پاک آدم‌ها رو زیر پا له کنه، و هزار تا بدبختی دیگه که من کشیدم، توصیه می‌کنم دانشگاه نرین، اگه قرار اینجوری بشین، باور کنین که نرین بهتره…

از با تو بودن‌ها خسته‌ام خسته
درهای قلب پر فروغ من همه بسته

چرا ما آدما همیشه دلمون رو به آدمایی می‌بازیم که لیاقت ما رو ندارن؟ اما یه روز پیدا میشه اون کسی منو به خاطر خودم و عشقم بخواد، اونی که با من و در کنار من برای هم بمی‌ریم، پس واسش می‌نویسم تا آخر عمرم در دفتر خاطرات جدیدم، فصل پائیزی من…

بـرچسب:  1384, اسفند, برگزیده, خودم, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

هر آمدن را رفتنی است

هر کسی که منو می‌خواد، باید لیاقتمو داشته باشه، باید مثل خودم ثروتمند باشه، من برای به دست آوردن این ثروت زحمت کشیدم و خون دل خوردم، به همین خاطر به سادگی به هر بی سر و پایی نمی‌دمش! ثروت من عشق و ایمان و صداقت و نجابت و سادگی منه، قلب من جواهری درخشان که نذاشتم به پرده گناه سیاه و آلوده بشه، همین نه چیز دیگه!

وقتی که منو بی دلیل گذاشت و رفت خیلی دلم گرفت، خیلی تنها شدم، کلی حرفای قشنگ قشنگ و عاشقانه که می‌خواستم بهش بگم توی دلم موند، به سرم زد که یه وبلاگ بسازم و همین کار رو هم کردم، از روزی که شروع به نوشتن کردم یک سال می‌گذره و توی این مدت به لطف شما دوستای خوب پا بر جا موندم، اما این روزا حس و حال نوشتن ندارم، به خصوص که دیگه انگیزه‌ای برای اینکار نیست. بگذریم، حالا بریم سر عشق…

از عـشــق که گفتم همه دیـوانه شدند
نشنیده حرف دل راهی می‌خانه شدند

کاش که توی این روز قشنگ یکی رو داشتم که وقتی یاد سختی‌های گذشته زندگیش میفتاد و دلش می‌گرفت و اشک توی چشماش جمع می‌شد، سرش رو می‌ذاشت روی شونم و راحت گریه می‌کرد، منم دست می‌کشیدم توی موهاش و عاشقانه نوازشش می‌کردم. کاش یکی رو داشتم که شادی‌هام رو باهاش قسمت می‌کردم، وقتی که اونم شاد بود و خنده رو روی لب‌هاش می‌دیدم، از شادی اون لذت می‌بردم، اون رو در آغوش می‌گرفتم و می بوسیدمش…
کاش یکی رو داشتم که توی هوای خوب بهاری بین درختای سر سبز باهاش قدم می‌زدم، توی تابستون گرمای عشقش رو بیشتر احساس می‌کردم، توی پاییز زیر بارون و توی زمستون دستای گرمش توی دستم…
اما افسوس…
میگن: به کسی فکر نکن که دوسش داری، به کسی فکر کن که بهت فکر می‌کنه! نمی‌دونم که اون الآن کجاست و پیش کیه، نمی‌دونم که بهم فکر می‌کنه یا نه، اما من توی این روز قشنگ و مقدس منتظر اون نشستم که بیاد…

دلم یه همزبون می‌خواد
یه یار مهربون می‌خواد
تو کوچه‌های بی کسی
نفس دوباره جون می‌خواد
کبوتر قشنگ من
با من دوباره پر بزن
رو لحظه غصه و غم
رنگ محبت رو بزن
یه چیزیء توی دلم
نمی‌تونم بهت بگم
به من بگو که ای خدا
باشم تا کی از اون جدا
می‌خواد بازم سفر کنم
قصهء تازه سر کنم
آره می‌خواد سفر کنم
قصهء عشق و سر کنم

همیشه یادتون باشه که:
اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما” عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما” بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما” دلداده یا دلباخته بشی!
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما” دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما” عاشقش باشی!
و اگه عاشق کسی هستی باید حتما” دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!

ولنتاین همه‌تون مبارک، امروز و هر روز در کنار اونی باشید که دوسش دارید و در پناه حق. هر آمدن رو رفتنی هم هست، پائیز عوض شد و دیگه اون پائیز همیشگی نیست، اما همیشه آروزمند آرزو‌های قشنگتونه…

بـرچسب:  1384, برگزیده, بهمن, خودم, دیگران, سالگرد, شعر, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, مناسبت, وبلاگ عشق یا هوس, ولنتاین
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

باران می‌بارد امشب

باران می‌بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته، ره می‌سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
می‌چکد با نم نم باران به دامن
بسته‌ای بار سفر را
با توای عاشق‌ترین بد کرده‌ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینهء من دشت غمها
یادم آید زیر باران، با تو بودم، با تو تنها
زیر باران با تو بودم، زیر باران با تو تنها
باران می‌بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته، ره می‌سپارد امشب
این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته‌ای شاید بیایی
از سفر اما نمی‌شه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم
کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران

خواننده: امید [ گوش کنید | دانلود ]
بـرچسب:  1384, آبان, امید, خواننده‌ها, دیگران, شعر, عشق, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

مطالب قدیمی‌تر »