<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فصل پائیزی من</title>
	<atom:link href="http://www.paiz.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.paiz.ir</link>
	<description>یک وبلاگ دیگر با وردپرس</description>
	<lastBuildDate>Sun, 28 Feb 2010 11:55:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<xhtml:meta xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml" name="robots" content="noindex" />
		<item>
		<title>آغوش</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/12/21/506/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/12/21/506/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Mar 2007 21:20:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آذر]]></category>
		<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[شادمهر عقیلی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=506</guid>
		<description><![CDATA[تا گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم می‌گفت
نقشه‌ی قلبمو داره
هر کی زد و رفت و شکست
یه روز یه جا کم میاره
یه روز یه جا کم میاره
موندن و سوختن و ساختن
همه یادگار عشق
انتقام از تو گرفتن
کار من نیست کار عشقه
انتقام از تو گرفتن
کار من نیست کار عشقه
موندن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا گرم آغوشت شدم<br />
چه زود فراموشت شدم<br />
تقصیر تو نبود خودم<br />
باری روی دوشت شدم<br />
کاشکی دلت بهم می‌گفت<br />
نقشه‌ی قلبمو داره<br />
هر کی زد و رفت و شکست<br />
یه روز یه جا کم میاره<br />
یه روز یه جا کم میاره<br />
موندن و سوختن و ساختن<br />
همه یادگار عشق<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
موندن و سوختن و ساختن<br />
همه یادگار عشق<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه</p>
<div class="resource">منبع: شادمهر عقیلی</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/12/21/506/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نزدیکتر از پیرهن</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/12/16/504/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/12/16/504/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Mar 2007 11:54:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آذر]]></category>
		<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[خوابم یا بیدارم؟
تو با منی با من!
همراه و همسایه،
نزدیکتر از پیرهن!
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،
ایثار تن سوز نجیب دستاتو،
خوابم یا بیدارم؟
لمس تنت خواب نیست!
این روشنی از توست!
بگو از آفتاب نیست!
بگو که بیدارم!
بگو که رویا نیست!
بگو که بعد از این جدایی با ما نیست!
اگه این فقط یه خوابه،
تا ابد بذار بخوابم،
بذار آفتاب بشم و تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوابم یا بیدارم؟<br />
تو با منی با من!<br />
همراه و همسایه،<br />
نزدیکتر از پیرهن!<br />
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،<br />
ایثار تن سوز نجیب دستاتو،<br />
خوابم یا بیدارم؟<br />
لمس تنت خواب نیست!<br />
این روشنی از توست!<br />
بگو از آفتاب نیست!<br />
بگو که بیدارم!<br />
بگو که رویا نیست!<br />
بگو که بعد از این جدایی با ما نیست!<br />
اگه این فقط یه خوابه،<br />
تا ابد بذار بخوابم،<br />
بذار آفتاب بشم و تو خواب از تو چشم تو بتابم!<br />
بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره!<br />
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره!<br />
خوابم یا بیدارم؟<br />
ای اومده از خواب&#8230;<br />
آغوشتو باز کن قلب منو دریاب!<br />
برای خواب من،<br />
ای بهترین تعبیر!<br />
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر!<br />
من بی تو اندوه سرد زمستونم،<br />
پرنده ای زخمی،<br />
اسیر بارونم!<br />
ای مثل من عاشق!<br />
همتای من محجوب!<br />
بمون بمون با من<br />
ای بهترین<br />
ای خوب&#8230;</p>
<div class="resource">منبع: <a href="http://faslebieshghi.blogsky.com/" target="_blank">وبلاگ فصل بی‌عشقی</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/12/16/504/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواستن تو</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/11/21/502/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/11/21/502/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Feb 2007 09:38:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آبان]]></category>
		<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=502</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی من می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، من هستم که دست می‌کشم توی موهات و نوازشت می‌کنم، به من اطمینان می‌کنی به من، با من حرف می‌زنی، از عشق با اطمینان به من تکیه می‌کنی، می‌دونی که من پشتت رو خالی نمی‌کنم، می‌دونی که من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی <strong>من</strong> می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، <strong>من</strong> هستم که دست می‌کشم توی موهات و نوازشت می‌کنم، به <strong>من</strong> اطمینان می‌کنی به من، با <strong>من</strong> حرف می‌زنی، از عشق با اطمینان به <strong>من</strong> تکیه می‌کنی، می‌دونی که <strong>من</strong> پشتت رو خالی نمی‌کنم، می‌دونی که <strong>من</strong> تنها مردی هستم که تو رو برای خودت می‌خوام، برای رفتارت، برای کردارت، برای احساست، برای شخصیتت، <strong>من</strong> هستم اون مردی که تو رو برای خودت می‌خواد نه برای زن بودنت، دلت رو می‌خواد، روح سرشار از احساساته لطیفت رو می‌خواد نه جسمت رو، کسی که تو رو برای زیبایی باطنت می‌خواد نه برای زیبایی ظاهرت، می‌دونی <strong>من</strong> هستم اون کسی که خوده خوده خودت رو می‌خواد نه چیزه دیگه ای&#8230;</p>
<p>عزیزم:<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> به تو فکر نمی‌کنه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> ارزش تو رو نمی‌دونه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> احساسات تو رو ستایش نمی کنه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> خاطر تو رو نمی‌خواد&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> تو رو دوست نداره&#8230;<br />
تمام دنیا رو بگرد تا خودت ببینی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/11/21/502/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواستن من</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/11/19/500/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/11/19/500/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Feb 2007 05:27:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آبان]]></category>
		<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=500</guid>
		<description><![CDATA[هر کسی دوست داره یکی رو داشته باشه که وقتی دلتنگ می‌شه سرش رو بذاره روی شونش و گریه کنه، یکی که دست بکشه توی موهاش و نوازشش کنه، یکی که بتونه بهش اطمینان کنه، یکی که بتونه باهاش حرف بزنه، یکی که بتونه از عشق بهش تکیه کنه، یکی که پشتش رو خالی نکنه، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر کسی دوست داره یکی رو داشته باشه که وقتی دلتنگ می‌شه سرش رو بذاره روی شونش و گریه کنه، یکی که دست بکشه توی موهاش و نوازشش کنه، یکی که بتونه بهش اطمینان کنه، یکی که بتونه باهاش حرف بزنه، یکی که بتونه از عشق بهش تکیه کنه، یکی که پشتش رو خالی نکنه، یکی که واقعا&#8221; یک مرد باشه٬ مردی که اونو برای خودش بخواد، برای رفتارش، برای کردارش، برای احساسش، برای شخصیتش، مردی که اون رو برای خودش بخواد نه برای زن بودنش، دلش رو بخواد، روح سرشار از احساساته لطیفش رو بخواد نه جسمش رو، کسی که اونو رو برای زیبایی باطنش بخواد نه برای زیبایی ظاهرش، می‌دونم کسی رو می‌خوای که خوده خوده خودت رو بخواد نه چیزه دیگه ای&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/11/19/500/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مناجات</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/11/17/494/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/11/17/494/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Feb 2007 07:23:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آبان]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده]]></category>
		<category><![CDATA[تجدید ارسال]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نو]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌دار]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=494</guid>
		<description><![CDATA[خداوندا به درستی می‌دانم،
که همیشه بنده‌ی خطاکاری بوده‌ام،
و می‌دانم که همیشه،
به درگاه تو تنها گناه کرده‌ام و بس،
ای خدایی که با این حال،
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،
به بزرگی و کرامت خویش،
گناهان مرا نیز ببخشای،
و از سر تقصیرات من بگذر،
این بنده بی چشم رو،
تنها خواسته‌ای دیگر بیش ندارد،
خداوندا به والدینم عمر طولانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خداوندا به درستی می‌دانم،<br />
که همیشه بنده‌ی خطاکاری بوده‌ام،<br />
و می‌دانم که همیشه،<br />
به درگاه تو تنها گناه کرده‌ام و بس،<br />
ای خدایی که با این حال،<br />
همیشه و هر چه طلب کردم به من بخشیدی،<br />
به بزرگی و کرامت خویش،<br />
گناهان مرا نیز ببخشای،<br />
و از سر تقصیرات من بگذر،<br />
این بنده بی چشم رو،<br />
تنها خواسته‌ای دیگر بیش ندارد،<br />
خداوندا به والدینم عمر طولانی و سلامت و سعادتی بیش از پیش عطا کن،<br />
و شکرانه‌های مرا برای سلامت و سعادتی که بر من روا داشتی بپذیر&#8230;</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-497" src="http://www.paiz.ir/uploads/image63.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/11/17/494/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلم یه همزبون می‌خواد</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/11/07/488/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/11/07/488/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Jan 2007 00:33:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آبان]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌دار]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=488</guid>
		<description><![CDATA[انسان همیشه دنبال یه همزبون می‌گرده
اما وقتی که پیداش می‌کنه نمی‌دونه چی بهش بگه
دلش می‌خواد درددل کنه اما نمی‌تون
شاید می‌ترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بی‌آلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز می‌کنه
می‌ترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمی‌دونه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انسان همیشه دنبال یه همزبون می‌گرده<br />
اما وقتی که پیداش می‌کنه نمی‌دونه چی بهش بگه<br />
دلش می‌خواد درددل کنه اما نمی‌تون<br />
شاید می‌ترسه که به حرفش گوش نکنه<br />
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بی‌آلایشی و پاکیش<br />
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده<br />
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز می‌کنه<br />
می‌ترسه یه چیز دیگه فکر کنه<br />
نمی‌دونه که اون هم قلبا&#8221; دوسش داره یا نه<br />
آخه از ترحم خیلی بدش میاد<br />
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه<br />
پس فقط توی دلش می‌گه که چقدر دوسش داره<br />
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان</p>
<p><span style="color: #ff6600;">این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.</span><br />
<!-- الآن که دارم برات می‌نویسم، حال و احوال زیاد خوبی ندارم، خیلی دلم گرفته، بغض کردم، خیلی دوست دارم گریه کنم، اما تو خودت بهتر میدونی که دیگه اشکی برام نمونده، یه مرد همیشه دوست داره یه تکیه‌گاه عاطفی مستحکم باشه، اما بعضی وقتا هم دلش می‌شکنه و دوست داره یه شونه پیدا کنه که سرشو بذاره روش و حسابی اشک بریزه، یه گوش باشه که حرفاشون رو گوش کنه و یه دل باشه که صدای هق‌هق‌های قلبش رو بشنوه، سرم داره از درد می‌ترکه، دلم می‌خواد یه دیوار محکم پیدا کنم که سرم رو بکوبم بهش، اونقدر محکم که همه چیز رو فراموش کنم، یا یه دیوار بلند که همه احساسم رو پشتش جا بذارم، آخه اینجور احساسات این روزا خریداری نداره، اگر هم داره برای از ما بهترونه. --></p>
<p>می‌دونم بلاخره تو هم یه روز میری پی خوشبختیت و همه چیز و همه کس رو فراموش می‌کنی، و فقط من می‌مونم و خاطرات خاک گرفته یه دوست، اما با این حال همیشه برات دعا می‌کنم. مراقب خودت باش عزیزم&#8230;</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-492" src="http://www.paiz.ir/uploads/image61.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-495" src="http://www.paiz.ir/uploads/image62.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/11/07/488/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرسایش روح</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/10/12/508/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/10/12/508/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Jan 2007 12:24:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[دی]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=508</guid>
		<description><![CDATA[چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون &#8220;پائیز&#8221;ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همشیه خنده روی لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت، همیشه شمع محفل بود، مهربون و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون &#8220;پائیز&#8221;ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همشیه خنده روی لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت، همیشه شمع محفل بود، مهربون و با ایمان و محکم و مقتدر&#8230; چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلاً چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ کی باعث شد به این روز بیفتم؟ هر کی بود خدا لعنتش کنه، خودم بودم؟؟؟ نه، طفلی دلم بود، متاسفم برات ای دل ساده، متاسفم برات&#8230;</p>
<blockquote><p>بعضی وقتا اونقدر دل آدم می‌گیره، اونقدر ناجور می‌شکنه، و اونقدر تنها می‌شه که تازه <!--یاد خدا میفته و اونقدر دست به دعا و نیایش می‌ببره--><span style="color: #ff6600;">این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.</span> که دیوونه بشه&#8230;</p></blockquote>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-525" src="http://www.paiz.ir/uploads/image65.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/10/12/508/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانواده</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/10/10/509/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/10/10/509/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Dec 2006 07:08:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[دی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌دار]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=509</guid>
		<description><![CDATA[وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم&#8230;
آقای خونه صبح زود از خونه میره بیرون، تا ظهر عصر یا شب کار میکنه، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم&#8230;<br />
آقای خونه صبح زود از خونه میره بیرون، تا ظهر عصر یا شب کار میکنه، حسابی خسته میشه، و فقط به این امید به کار و تلاشش ادامه میده که میدونه وقتی میره خونه، همسر مهربونش با یه دنیا عشق منتظرشه، سر راه یه شاخه گل میخره، یا از گلستان پارک محل میچینه، با امید و اشتیاق راهی خونه میشه، وقتی میرسه خونه با دیدن همسرش انگار که تمام خستگی کار از تنش بیرون میره، گل رو با جمله &#8220;تقدیم به همسر عزیزم&#8221; و البته یه خسته نباشید بهش تقدیم میکنه، همدیگه رو در آغوش میگیرن و از اینکه دوباره کنار هم هستن احساس خوشنودی میکنن&#8230;<br />
از طرفی خانم که از صبح داره کارای خونه رو انجام میده، هرگز خسته نمیشه، میدونه که همسر مهربونش، داره ببیرون از خونه کار و تلاش میکنه تا به تعهد احساسی و اخلاقی خودش عمل کرده باشه و یک زندگی مناسب رو برای همسرش فراهم کنه، میدونه که همسرش با همون یه شاخه گل میاد خونه و از زحمتهاش تشکر میکنه، اونو در آغوش میگیره و هر دو احساس خوشبختی میکنن&#8230;<br />
چند وقت بعد یکی دو تا بچه به زندگیشون اضافه میشه و کلمه خانواده به مفهوم اصلی خودش نزدیک تر میشه، همین چیزاست که زندگی رو زیبا میکنه، به این چیزا میگن امید و انگیزه زندگی&#8230;</p>
<p>نا گفته نماند:<br />
که زندگی زیباست<br />
یا هر چه هست<br />
تا شقایق هست<br />
زندگی باید کرد&#8230;</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-511" src="http://www.paiz.ir/uploads/image64.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/10/10/509/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در انتظار بارانی دیگر</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/08/04/483/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/08/04/483/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Oct 2006 20:37:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[آبان]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نو]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌دار]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=483</guid>
		<description><![CDATA[باز هم دوباره شبی باران باریدن خواهد گرفت،
بارانی نم نم با صدایی ملایم،
و من هم خواهم یافت روزی،
آن را که در کنارم باشد،
وقتی به دنبال لذت قدم زدن زیر بارانم،
قدم بر زمین خیس بگذارد پا به پای من،
و او را خواهم یافت روزی،
که زیر باران دستش در دست من باشد،
و دوباره پا‌به‌پای من همچو یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باز هم دوباره شبی باران باریدن خواهد گرفت،<br />
بارانی نم نم با صدایی ملایم،<br />
و من هم خواهم یافت روزی،<br />
آن را که در کنارم باشد،<br />
وقتی به دنبال لذت قدم زدن زیر بارانم،<br />
قدم بر زمین خیس بگذارد پا به پای من،<br />
و او را خواهم یافت روزی،<br />
که زیر باران دستش در دست من باشد،<br />
و دوباره پا‌به‌پای من همچو یک دوست،<br />
در هوای پاک و زلال،<br />
در انتهای نور قرمز رنگ خورشید،<br />
به دنبال نیمکتی چوبی،<br />
زیر درختی سبز،<br />
به نظاره بنشینیم باریدن باران را&#8230;</p>
<p>کودکی چه عالمی دارد،<br />
چرا که تنها کودکان را اینگونه افکار است،<br />
انتظار بارانی دیگر&#8230;</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-484" src="http://www.paiz.ir/uploads/image60.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/08/04/483/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با من باش</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/07/02/476/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/07/02/476/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Sep 2006 23:23:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[1385]]></category>
		<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نو]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[مهر]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ یک شاخه زیتون]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=476</guid>
		<description><![CDATA[اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما&#8221; عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما&#8221; بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما&#8221; دلداده یا دلباخته بشی!
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما&#8221; دلداده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما&#8221; عاشقش هم باشی!<br />
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما&#8221; بهش دلبسته بشی!<br />
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما&#8221; دلداده یا دلباخته بشی!<br />
و اگه دلداده یا دلباخته کسی شدی در شرایط مناسب بهتر باهاش ازدواج کنی!<br />
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما&#8221; دلداده یا دلباخته باشی!<br />
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما&#8221; عاشقش باشی!<br />
و اگه عاشق کسی هستی باید حتما&#8221; دوسش داشته باشی!<br />
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!</p>
<p><span style="color: #ff6600;">این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.</span><br />
<!-- اگه اشتباه نکنم سال 82 بود، 11 روز از ماه رمضون گذشته بود که باهاش آشنا شدم، اوایل با هم تلفنی صحبت می‌کردیم، فقط با هم حرف می‌زدیم، بعد از گذشت چند ماهی قرار می‌ذاشتیم و همدیگه رو می‌دیدم، با هم دوست شده بودیم، دوستی ما با دوستی بقیه دختر پسرا فرق می‌کرد، یا حداقل دوستی من با دیگران متفاوت بود، ما حدود یک سال و نیم شاید هم بیشتر با هم دوست بودیم، صادقانه بگم توی این مدت حتی یک بار هم دستم بهش نخورد، البته به معنای واقعی، حتی وقتی همدیگه رو می‌دیدیم، با هم دیگه دست نمی‌دادیم، وقتی راه می‌رفتیم، دستای همدیگه رو نمی‌گرفتیم، یا همش به بهانه‌های مختلف خودمون رو به همدیگه نزدیک نمی‌‌کردیم، راستش من اصلا تمایلی به این کارها نداشتم، و البته دلیلی هم برای تقلید از دیگران یا وانمود کردن به تقلید نمی‌دیدیم، من و اون فقط با هم دیگه حرف می‌زدیم، فقط همین، یه وقتایی با هم درددل می‌کردیم، گاهی اوقات از حدود ساعت 2 تا صبح با همدیگه صحبت می‌کردیم، از همه چیز، البته غیر از سکس و این چیزا، همزبون خوبی به نظر میامد، احساس کردن می‌تونم باهاش راحت باشم، هر روز بیشتر از قبل باهاش احساس راحتی می‌کردم، تقریبا هم چیز رو درباره من و خانوادم می دونست، می دونین چیه، من از اون پسرایی نیستم که با هر دختری دوست بشم، به جرات می تونم بگم که هر لحظه که اراده کنم می‌تونم با هر جور دختری که فکرش رو بکنین ارتباط بر قرار کنم، اما شخصیتم و تربیت خانوادگی من ایجاب میکنه که این کار رو نکنم، ضمنا اصلا خوشم نمیاد که هر کس و ناکسی آویزونم بشه، اصلا هم برام مهم نیست که اطرافیانم چی میگن، " ترسو ، بی عرضه... یا هر کوفت و مرگ و بد و بی راه دیگه"، خوب می‌دونم که برای توجیه خودشون این حرفا رو می‌زنن، من فقط توی دلم بهشون میگم: "بی اراده های بی لیاقت بی خبر از همه جا..."، من به خودم افتخار می‌کنم که اینجور آدمی هستم، خلاصه از بحث اصلی دور نشیم، من با اینجور شخصیت به اونی که باهاش راحت بودم ابراز علاقه کردم، اما تا فهمید دوستش دارم، مثل خیلی دیگه از دخترا شروع کرد به ادا در آوردن، راستش نمی‌دونم چرا، نمی‌دونم دلیلش چی بود، همش بهانه های عجیب غریب میاود، می‌گفت بهم تلفن نکن، خودش هم تلفن نمی‌کرد، شاید هر دو سه ماه یک بار، هر چی نازش رو می‌کشیدم پر رو تر میشد، تا جایی که کار به منت کشی کشید و منم که اهلش نبودم به قصه خاتمه دادم، درست همونطوری که اون می‌خواست، واقعا نمی‌دونم در مورد من چی فکر می‌کرد، آخه من اهل این دلقک بازی‌های بچگونه نیستم، در عوض همیشه باهاش رو راست و با صداقت بودم، چون دوست داشتم اونم با من همینطور باشه (که نبود)، حتی یه بار هم بهش دروغ نگفتم، فکرش رو بکنین، حتی یک بار، به غیر از آخرین شبی که توی چت با هم دیگه اتمام حجت کردیم، و دروغم هم این بود که گفتم: "دیگه بهت علاقه ای ندارم"، شاید حدود یک سال و نیمی از اون موقع می‌گذره، و من هنوز با کس دیگه هیچ‌جور ارتباطی نداشتم، اگر هم بخوام با دختری دوست بشم، یا رابطه داشته باشم، می‌تونه دلیلش این باشه که این اواخر احساس می‌کنم که دلم یه همزبون می‌خوام، و خیلی هم مراقبم که نه پای عشق بیاد وسط نه پای چیزای بدتر از اون مثل زندگی مشترک (یا حداقل فعلا)، باید هواسم جمع باشه که بابای طرف پول دار نباشه، چون به نظر اون همه حرفای دلم میشه دلبری و هدفم هم رسیدن به ثروت باباش، می‌دونم که این چیزا گفتن نداره، چون کاملا بدیهی و روشن هستش، من از یک خانواده معمولی با وضعیت اقتصادی متوسط هستم، از گفتنش هم هیچ وحشتی ندارم، و همیشه هم سعی میکنم یکی مثل خودم پیدا کنم، توی دنیای به این بزرگی بالاخره یکی پیدا میشه که شبیه من باشه، مثل شخصیت من، مثل اخلاق من، مثل افکار و عقاید من٬ مثل موقعت اجتماعی و اقتصادی من و هزار یک مثل من دیگه... یه چیز دیگه هم هست که از گفتنش هیچ وحشتی ندارم، اگه خوشگلم یا زشتم، اگه خوش تیپم یا نیستم، اگه پول دارم یا ندارم، اگه معرفت دارم یا ندارم، اگه احساس دارم یا ندارم و یا هزارتا اگه و اما دیگه: "من همینی هستم که می‌بینید، به هر چی که هستم افتخار می‌کنم"، اگر به ظاهر به کسی برتری دارم بهش نمی‌نازم، اگر هم چیزی از کسی کم دارم نه گله‌ای می‌کنم، نه شرمم میاد، خدا من رو اینطوری آفریده و خانوادم هم اینطوری تربیتم کردن، همینطور می‌مونم و زندگی می‌کنم، هر کی منو همینطوری خواست بخواد هر کسی هم که نخواست فدای سرم... راستی، هر چند که امروزه مثل 3 سال پیش فکر نمی‌کنم، اما چند وقتیه که یکی رو می‌شناسم و تازگی‌ها باهاش حرف می‌زنم، احساس می‌کنم می‌تونم بیشتر از این باهاش راحت باشم و دوستش داشته باشم، شاید خیلی هم زیاد، اما فقط در حد دوست داشتن، همین نه چیز دیگه، حد اقل فعلا، آخه همنطوری که دوست ندارم کسی آویزون من بشه خودمم آویزون کسی نمیشم، عزیزی می‌گفت: "وقتی که احساس می‌کنی اون همزبون همونی که می‌خواستی و اسم همزبون رو براش گذاشتی پس بدون اون هم منتظر شنیدن درددلاته... اگه واقعا یه همزبونه به سادگی‌هات نمی‌خنده، با تمام وجود به حرفات گوش می‌ده، چون تو اونو همزبون خودت می‌دونی، از هیچ چیز وحشت نداشته باش! ترس و وحشت مال آدمای ترسو و بزدله، حالا که دنبال یه همزبونی یه خوبشو پیدا کنه، وقتی هم که پیداش کردی باهاش صادق باش همونطور که خودت دوست داری باهات رفتار بشه. نذار حرفات تو سینه‌ت حبس بشن، اگه همزبونتو پیدا کردی تو هم یه ‌مزبون باش براش، شاید اونم خیلی وقته داره دنبال یه همزبون از جنس خودش می‌گرده"، امیدوار که حرفای این عزیز در حد حرف نباشه و خودش هم بهشون عمل کنه، خلاصه احساس می‌کنم که پیدا کردم اونی رو که می‌تونم بهش اعتماد کنم باهاش حرف بزنم، امشب بعد از نماز، روزه‌م رو با صدای اون افطار کنم... عاشق و سر بلند و مغرور، مردی که سعی میکنه پرهیزکار باشه... --></p>
<p>دوست دارم اولین باری که می‌بینمت،<br />
توی چشمات نگاه کنم و بهت لبخند بزنم،<br />
شاید که تا حالا ندیدمت،<br />
اما می‌دونم چشمات قشنگه،<br />
می‌دونم تو هم به من لبخند می‌زنی،<br />
می‌دونم میای طرف من،<br />
می‌دونم توی چشمام نگاه می‌کنی،<br />
با نگاهت می‌گی دستامو بگیر،<br />
منم دستای گرمت رو می‌گیرم،<br />
می‌خوام با گرمای احساسم گرمترشون کنم،<br />
می‌دونی چی می‌خوام بهت بگم،<br />
چشمات و می‌بندی و لبخند می‌زنی،<br />
دوست دارم فاصلمون کمتر باشه،<br />
بیا طرف من، بذار تو رو در آغوشم بگیرم،<br />
می‌خوام گرمای وجودت رو احساس کنم،<br />
توی موهات دست بکشم و نوازشت کنم،<br />
چند لحظه کوتاه، بی صدا و بی حرکت،<br />
در آغوش من نفس بکش،<br />
بذار چند لحظه زمان رو بدیم دست دل‌هامون،<br />
بذار صدای قلبی رو بشنویم،<br />
که برای اون یکی می‌تپه،<br />
برای معرفت و غرورش،<br />
برای عقل و شعورش،<br />
برای علاقه و احساسش،<br />
بذار یه بار دیگه همدیگه رو نگاه کنیم،<br />
دوباره چشمات رو ببند،<br />
می‌خوام درددل کنم،<br />
می‌خوای درددل کنی،<br />
می‌خوایم توی چشمای همدیگه نگاه کنیم،<br />
می‌دونم که دوست داری لب‌هات رو بذاری روی لب‌هام،<br />
می‌دونی که چه احساسی دارم،<br />
اما حالا وقتش نیست،<br />
می‌خوام یه چیزی بهت بگم،<br />
اصلا شاید که بهتر باشه، فقط و فقط،<br />
کنارم بنشینی و بهم تکیه کنی،<br />
سرت رو بذاری روی شونم،<br />
دستت رو بذاری توی دستم،<br />
تا یه چیزایی رو توی گوشت زمزمه کنم،<br />
اصلا&#8221; فقط بنشین کنارم،<br />
تا وجودت رو در نزدیکی خودم احساس کنم،<br />
همین که کنارمی برام کافیه،<br />
حالا می‌تونم بهت بگم،<br />
اصلا&#8221; اگه نزدیک من هم نباشی،<br />
باز هم بهت میگم که،<br />
با ایمان به خوبی‌هات دوستت دارم&#8230;</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-479" src="http://www.paiz.ir/uploads/image58.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-481" src="http://www.paiz.ir/uploads/image59.jpg" alt="" width="380" height="280" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/07/02/476/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
