<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست‌نوشته‌های پائیز</title>
	<atom:link href="http://www.paiz.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.paiz.ir</link>
	<description>مکانی برای سکوت و آرامش...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 21 Jul 2010 08:59:03 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>زندگانیم ساکت است</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1389/04/30/10054/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1389/04/30/10054/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 21:55:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[خلیل جبران]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فصل تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ماه تیر]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=10054</guid>
		<description><![CDATA[زندگانیم ساکت است،
جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم،
هوس دیدن مردم را ندارم،
و احساس می‌کنم که در انتظار چیز تازه و
غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم را بسوزاند،
می‌خواهم بیشتر بنویسم اما نمی‌توانم،
کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است،
ای کاش می‌توانستم سرم را روی شانه‌هایت بگذارم&#8230;
منبع: جبران خلیل جبران
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زندگانیم ساکت است،<br />
جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم،<br />
هوس دیدن مردم را ندارم،<br />
و احساس می‌کنم که در انتظار چیز تازه و<br />
غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم را بسوزاند،<br />
می‌خواهم بیشتر بنویسم اما نمی‌توانم،<br />
کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است،<br />
ای کاش می‌توانستم سرم را روی شانه‌هایت بگذارم&#8230;</p>
<div class="resource">منبع: جبران خلیل جبران</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1389/04/30/10054/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرسبزترین</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1389/03/06/10040/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1389/03/06/10040/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 20:30:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون عکس]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[فصل بهار]]></category>
		<category><![CDATA[ماه خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبت]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته‌های قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/1389/03/05/10040/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی زندگی‌ام می‌اندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه‌ای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه‌اش را از رهگذر خسته‌ای نیمه جان &#8230;
این مطلب در تاریخ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی زندگی‌ام می‌اندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه‌ای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه‌اش را از رهگذر خسته‌ای نیمه جان &#8230;</p>
<p><span id="more-10040"></span>این مطلب در تاریخ 1388/03/06 ویرایش شده است.</p>
<blockquote><p>شاید مطلبی که در زیر می‌خونید رو قبلاً بارها و بارها در مجلات یا وبلاگ‌ها خونده باشید، اما اگه می‌بینید که زیر مطلب مثل همیشه منبع رو ذکر نکردم به این دلیله که این مطلب رو خودم برای روز تولد خودم [ امروز ] نوشتم، البته باعث افتخار منه که مطالبم رو در وبلاگ‌های دوستان ببینم، اما باعث تاسفه که این دوستان کم‌لطفی کرده بودن و هیچکدوم منبع مطلب رو ذکر نکرده بودن و این مطلب هم امروزه در وبلاگ‌های زیادی بدون ذکر منبع دیده میشه! من به عنوان فرد کوچیکی از جامعه بزرگ وبلاگ‌نویسان٬ از همه خواهش می‌کنم که حتماً منابع مطالب رو کامل و خوانا ذکر کنن٬ تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشه!<br />
ضمناً این مطلب با اجازه خودم در مجلهء موفقیت هم چاپ شده&#8230;</p></blockquote>
<p>دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی زندگی‌ام می‌اندیشم، یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه‌ای خشکیده در خاطرم خواهد ماند، ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه‌اش را از رهگذر خسته‌ای نیمه جان دریغ داشت. تو خاطره‌ی تلخ دیروز من بودی و من دفتر خاطرات رهگذارانی غریبه که تشنه لب آمدند و تیشه به دست برفتند، آری من درختم، درختی که همچون همنوعان خود در فصلی سرسبز است و در فصلی دگر برگهای خشکیده‌اش را ز دست خود رها می‌کند، و در اندیشه زایش و رویشی دوباره به خواب فرو می‌رود، من فرزند بهار هستم، بهاری که سمبل رویش و سرسبزی‌ست، و در آستانه فصلی گرم، بارها و بارها متولد خواهم شد، دوباره برگ و بار خواهم داد و پرندگان آوازه خوان را در بر خویش خواهم گرفت، این بار با قامتی چنان استوار که هیچ تیشه بدست به ظاهر تشنه لبی در سایه‌ام نتواند بیاساید!<br />
&#8230; آنان که به ظاهر درخت‌اند و در باطن آتش، روزی در طوفانی سهمگین به دست چرخ بلند به زیر کشیده خواهند شد و بر زمین گرم خواهند نشست، در فصول سرد که برای دیگران انتظار شیرین بهار است به عذابی سخت فنا شوند و از یاد و خاطره‌ی همگان به در روند!<br />
&#8230; آنان که بید مجنون هستند، در سخت‌ترین بادهای روزگار، همچون عمارتی مستحکم و پابرجا، در برابر شلاق‌های آسمانی توانی خارج از حد تصور خواهند داشت و ضربه‌های آذرخش جان‌سوز را به آسانی تحمل خواهند کرد، چرا که افتاده‌ترینند و بس!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1389/03/06/10040/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شروعی چون شکوه بهار</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1389/01/01/10001/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1389/01/01/10001/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازدیدکنندگان]]></category>
		<category><![CDATA[خودم]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[سعدی]]></category>
		<category><![CDATA[شاعران]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌دار]]></category>
		<category><![CDATA[فصل بهار]]></category>
		<category><![CDATA[ماه فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبت]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=10001</guid>
		<description><![CDATA[منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایهء ابر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایهء ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته &#8230;</p>
<p><span id="more-10001"></span>منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایهء ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.</p>
<div class="resource">برگرفته از: گلستان سعدی</div>
<p>دوست من سلام٬ سلامی به سرسبزی درختان و به صدای پر از لطافت پرندگان، سلامی دوباره به شکوه بهار و شروع دوباره رویش عشق، آغاز سال 1389 هـ.شـ. رو به همهء شما عزیزان تبریک می‌گم و امیدوارم که سالی پر از موفقیت و شادکامی داشته و همیشه و همه جا در پناه بزرگ ناشناختنی باشید. از مهر تا پایان اسفند 88 مشغول ویرایش، بازنویسی و انتقال مطالب وبلاگ‌های قدیمی به سایت جدید بودم، همینطور بعد از حدود 10 ماه تلاش هم نسخهء آزمایشی قالب جدید یعنی همین قالبی که می‌بینید رو به اتمام رسوندم.</p>
<p><img class="alignnone size-full wp-image-10005" src="http://www.paiz.ir/files/image10001-1.jpg" alt="" width="453" height="340" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1389/01/01/10001/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اگر تو</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1386/05/26/830/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1386/05/26/830/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 18:17:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false"></guid>
		<description><![CDATA[بدون تو اشکام روی گونه
روون می‌شن دیگه با هر بهونه
بدون تو دنیا سوت و کور
می‌شمرم لحظه‌ها رو دونه به دونه
پرستوی دلم بی‌آشیونه
به دنبال هوای بوی دونه
هنوزم چشمای نازت &#8230;
بدون تو اشکام روی گونه
روون می‌شن دیگه با هر بهونه
بدون تو دنیا سوت و کور
می‌شمرم لحظه‌ها رو دونه به دونه
پرستوی دلم بی‌آشیونه
به دنبال هوای بوی دونه
هنوزم چشمای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون تو اشکام روی گونه<br />
روون می‌شن دیگه با هر بهونه<br />
بدون تو دنیا سوت و کور<br />
می‌شمرم لحظه‌ها رو دونه به دونه<br />
پرستوی دلم بی‌آشیونه<br />
به دنبال هوای بوی دونه<br />
هنوزم چشمای نازت &#8230;</p>
<p><span id="more-830"></span>بدون تو اشکام روی گونه<br />
روون می‌شن دیگه با هر بهونه<br />
بدون تو دنیا سوت و کور<br />
می‌شمرم لحظه‌ها رو دونه به دونه<br />
پرستوی دلم بی‌آشیونه<br />
به دنبال هوای بوی دونه<br />
هنوزم چشمای نازت روبه‌رومه<br />
تو رو دوباره داشتن آرزومه<br />
اگر تشنه ترین خاک زمینم<br />
همچو یک رودی در این دشت کویرم<br />
خوش آوازه ترین مرد زمینم<br />
به جا مانده و در بندت اسیرم<br />
اگر تو ، اگر تو ، اگر تو ، اگر تو<br />
تو همون رود بزرگ و شعر بیداد منی<br />
تو همون نوای ساز و شور آواز منی<br />
نقطه عطف و اوج معراج منی<br />
تو همون حقیقت منجمد و تلخ منی<br />
اگر تو ، اگر تو ، اگر تو ، اگر تو</p>
<div class="resource">شاعر: مریم حیدرزاده<br />
خواننده: سامان</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1386/05/26/830/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل‌گرمی لحظه‌های سرد</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1386/04/30/820/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1386/04/30/820/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jul 2007 21:32:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=820</guid>
		<description><![CDATA[آنگونه که سزاوار است،
امشب را تا صبح،
دست نیایش به آسمان خواهم برد،
آنکس که اکنون مرا به دست فراموشی سپرده را فریاد خواهم کرد،
و برای شادمانی و جاودانگیش دعا خواهم نمود،
سپیده دم این شب برای من بسیار مقدس و گرامی است،
لحظه‌ای که خورشید با نور طلایی خود،
پرده سیاه شب را &#8230;
با رویـش این گل دوبـاره، صحرای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آنگونه که سزاوار است،<br />
امشب را تا صبح،<br />
دست نیایش به آسمان خواهم برد،<br />
آنکس که اکنون مرا به دست فراموشی سپرده را فریاد خواهم کرد،<br />
و برای شادمانی و جاودانگیش دعا خواهم نمود،<br />
سپیده دم این شب برای من بسیار مقدس و گرامی است،<br />
لحظه‌ای که خورشید با نور طلایی خود،<br />
پرده سیاه شب را &#8230;</p>
<p><span id="more-820"></span>با رویـش این گل دوبـاره، صحرای دل همچون گلستان می‌شود<br />
زمستان قلب سرد من هم این چـنین، همچون بهاران می‌شود</p>
<p>آنگونه که سزاوار است،<br />
امشب را تا صبح،<br />
دست نیایش به آسمان خواهم برد،<br />
آنکس که اکنون مرا به دست فراموشی سپرده را فریاد خواهم کرد،<br />
و برای شادمانی و جاودانگیش دعا خواهم نمود،<br />
سپیده دم این شب برای من بسیار مقدس و گرامی است،<br />
لحظه‌ای که خورشید با نور طلایی خود،<br />
پرده سیاه شب را می‌درد،<br />
لحظه آغاز سالروز رویش دوباره گلی است،<br />
که بسیار با عطرش معطوفم نه با رنگش،<br />
به درستی می‌دانم که دگر باغ رویش را نخواهم دید،<br />
از گلستان لبش گلی نخوام چید،<br />
اما گل من هرگز نخواهد خشکید،<br />
چرا که امشب را تا صبح،<br />
به آب دیدگانم آبیاریش خواهم کرد٬<br />
دل نوشته هایم مکرر یاد این گل است،<br />
برای آنان که با دل من پیوند دارند،<br />
شاید که گفتنش ملال آور باشد،<br />
ولی برای من دل گرمی است،<br />
دل گرمی لحظه‌های سرد من،<br />
پس همچنان می‌نویسم،<br />
برای آنکس که سنگی به شیشه قلبم زد،<br />
و البته برای دل پاکِ تنها مانده‌ام،<br />
چرا که شاید دمی را آرام گیرد. باشد که همین امشب،<br />
آری همین امشب را بی خبر،<br />
آنگه در خواب ناز رویا می‌بینی،<br />
پاورچین پاورچین بدان سان که مزاحم نباشم،<br />
به داخل قلبت رخنه خواهم نمود،<br />
و قلب خاک خورده‌ام را،<br />
از میان همهء قلب‌هایی که،<br />
روی طاقچه به نمایش گذاشته‌ای اعاده خواهم کرد،<br />
و در آن زمان که رویای شیرینت پایان یافت،<br />
و با ترس از خواب باز پس آمدی،<br />
هراسان مرا جستجو خواهی کرد،<br />
و در کوچه باغ های این دیار غبار آلود،<br />
با دنبال من خواهی گشت،<br />
ولی افسوس که من دیگر رفته‌ام،<br />
برای همیشه،<br />
در این لحظات باقی،<br />
به فکر چاره‌ای باش که تنها تو گره گشایی،<br />
پس بشتاب و باری دیگر،<br />
پا بر روی چشمانم بگذار که وقت تنگ است،<br />
آری امشب را چاره ساز باش که فردا دیر است،<br />
چرا که من فردا رفته‌ام،<br />
اما رویای بازگشتنت،<br />
تا همیشه برای من دل گرمی است،<br />
دل گرمی لحظه‌های سرد من&#8230;</p>
<p><span style="color: #ff0000;">× تولدت مبارک، ای عشق سوخته&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1386/04/30/820/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرسایش روح</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/10/12/800/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/10/12/800/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Jan 2007 09:19:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=800</guid>
		<description><![CDATA[چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون &#8220;پائیز&#8221;ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همیشه &#8230;
چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون &#8220;پائیز&#8221;ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همیشه &#8230;</p>
<p><span id="more-800"></span>چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟ کجا رفت اون &#8220;پائیز&#8221;ی که همیشه شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه همیشه خنده روی لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت، همیشه شمع محفل بود، مهربون و با ایمان و محکم و مقتدر&#8230; چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلاً چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟ کی باعث شد به این روز بیفتم؟ هر کی بود خدا لعنتش کنه، خودم بودم؟؟؟ نه، طفلی دلم بود، متاسفم برات ای دل ساده، متاسفم برات&#8230;</p>
<blockquote><p>بعضی وقتا اونقدر دل آدم می‌گیره، اونقدر ناجور می‌شکنه، و اونقدر تنها می‌شه که تازه یاد خدا میفته و اونقدر دست به دعا و نیایش می‌ببرهکه دیوونه بشه&#8230;</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/10/12/800/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانواده</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/10/10/810/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/10/10/810/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Dec 2006 19:08:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=810</guid>
		<description><![CDATA[وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم &#8230;
وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم &#8230;</p>
<p><span id="more-810"></span>وقتی یه خانم و آقا با هم زندگی مشترکی رو تشکیل میدن، اگر همه چیز خوب پیش بره در حقیقت مقدمات تشکیل یک خانواده رو فراهم آوردن، زیاد وارد جرئیات نمیشم، میخوام به قسمتی از بخش عاطفی مفهوم خانواده اشاره کنم&#8230;<br />
آقای خونه صبح زود از خونه میره بیرون، تا ظهر عصر یا شب کار میکنه، حسابی خسته میشه، و فقط به این امید به کار و تلاشش ادامه میده که میدونه وقتی میره خونه، همسر مهربونش با یه دنیا عشق منتظرشه، سر راه یه شاخه گل میخره، یا از گلستان پارک محل میچینه، با امید و اشتیاق راهی خونه میشه، وقتی میرسه خونه با دیدن همسرش انگار که تمام خستگی کار از تنش بیرون میره، گل رو با جمله &#8220;تقدیم به همسر عزیزم&#8221; و البته یه خسته نباشید بهش تقدیم میکنه، همدیگه رو در آغوش میگیرن و از اینکه دوباره کنار هم هستن احساس خوشنودی میکنن&#8230;<br />
از طرفی خانم که از صبح داره کارای خونه رو انجام میده، هرگز خسته نمیشه، میدونه که همسر مهربونش، داره ببیرون از خونه کار و تلاش میکنه تا به تعهد احساسی و اخلاقی خودش عمل کرده باشه و یک زندگی مناسب رو برای همسرش فراهم کنه، میدونه که همسرش با همون یه شاخه گل میاد خونه و از زحمتهاش تشکر میکنه، اونو در آغوش میگیره و هر دو احساس خوشبختی میکنن&#8230;<br />
چند وقت بعد یکی دو تا بچه به زندگیشون اضافه میشه و کلمه خانواده به مفهوم اصلی خودش نزدیک تر میشه، همین چیزاست که زندگی رو زیبا میکنه، به این چیزا میگن امید و انگیزه زندگی&#8230;</p>
<p>نا گفته نماند:<br />
که زندگی زیباست<br />
یا هر چه هست<br />
تا شقایق هست<br />
زندگی باید کرد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/10/10/810/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آغوش</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/10/07/790/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/10/07/790/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Dec 2006 05:53:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=790</guid>
		<description><![CDATA[تا گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم می‌گفت
نقشه‌ی قلبمو داره
هر کی زد و رفت و شکست &#8230;
تا گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم می‌گفت
نقشه‌ی قلبمو داره
هر کی زد و رفت و شکست
یه روز یه جا کم میاره
یه روز یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا گرم آغوشت شدم<br />
چه زود فراموشت شدم<br />
تقصیر تو نبود خودم<br />
باری روی دوشت شدم<br />
کاشکی دلت بهم می‌گفت<br />
نقشه‌ی قلبمو داره<br />
هر کی زد و رفت و شکست &#8230;</p>
<p><span id="more-790"></span>تا گرم آغوشت شدم<br />
چه زود فراموشت شدم<br />
تقصیر تو نبود خودم<br />
باری روی دوشت شدم<br />
کاشکی دلت بهم می‌گفت<br />
نقشه‌ی قلبمو داره<br />
هر کی زد و رفت و شکست<br />
یه روز یه جا کم میاره<br />
یه روز یه جا کم میاره<br />
موندن و سوختن و ساختن<br />
همه یادگار عشق<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
موندن و سوختن و ساختن<br />
همه یادگار عشق<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه<br />
انتقام از تو گرفتن<br />
کار من نیست کار عشقه</p>
<div class="resource">خواننده: شادمهر عقیلی</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/10/07/790/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نزدیکتر از پیرهن</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/09/16/780/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/09/16/780/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Dec 2006 06:45:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=780</guid>
		<description><![CDATA[خوابم یا بیدارم؟
تو با منی با من!
همراه و همسایه،
نزدیکتر از پیرهن!
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،
ایثار تن سوز نجیب دستاتو &#8230;
خوابم یا بیدارم؟
تو با منی با من!
همراه و همسایه،
نزدیکتر از پیرهن!
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،
ایثار تن سوز نجیب دستاتو،
خوابم یا بیدارم؟
لمس تنت خواب نیست!
این روشنی از توست!
بگو از آفتاب نیست!
بگو که بیدارم!
بگو که رویا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوابم یا بیدارم؟<br />
تو با منی با من!<br />
همراه و همسایه،<br />
نزدیکتر از پیرهن!<br />
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،<br />
ایثار تن سوز نجیب دستاتو &#8230;</p>
<p><span id="more-780"></span>خوابم یا بیدارم؟<br />
تو با منی با من!<br />
همراه و همسایه،<br />
نزدیکتر از پیرهن!<br />
باور کنم یا نه حرم نفس‌هاتو،<br />
ایثار تن سوز نجیب دستاتو،<br />
خوابم یا بیدارم؟<br />
لمس تنت خواب نیست!<br />
این روشنی از توست!<br />
بگو از آفتاب نیست!<br />
بگو که بیدارم!<br />
بگو که رویا نیست!<br />
بگو که بعد از این جدایی با ما نیست!<br />
اگه این فقط یه خوابه،<br />
تا ابد بذار بخوابم،<br />
بذار آفتاب بشم و تو خواب از تو چشم تو بتابم!<br />
بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره!<br />
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره!<br />
خوابم یا بیدارم؟<br />
ای اومده از خواب&#8230;<br />
آغوشتو باز کن قلب منو دریاب!<br />
برای خواب من،<br />
ای بهترین تعبیر!<br />
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر!<br />
من بی تو اندوه سرد زمستونم،<br />
پرنده ای زخمی،<br />
اسیر بارونم!<br />
ای مثل من عاشق!<br />
همتای من محجوب!<br />
بمون بمون با من<br />
ای بهترین<br />
ای خوب&#8230;</p>
<div class="resource">منبع: <a href="http://faslebieshghi.blogsky.com/" target="_blank">وبلاگ فصل بی عشقی</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/09/16/780/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواستنِ تو</title>
		<link>http://www.paiz.ir/1385/08/21/770/</link>
		<comments>http://www.paiz.ir/1385/08/21/770/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Nov 2006 19:34:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پائیز</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.paiz.ir/?p=770</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی من می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، من هستم که دست می‌کشم توی &#8230;
وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی من می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، من هستم که دست می‌کشم توی موهات و نوازشت می‌کنم، به من اطمینان می‌کنی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی <strong>من</strong> می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، <strong>من</strong> هستم که دست می‌کشم توی &#8230;</p>
<p><span id="more-770"></span>وقتی دلت می‌گیره، سرت رو روی شونه‌ی <strong>من</strong> می‌ذاری و گریه می‌کنی، گریه می‌کنی تا خالی بشی، <strong>من</strong> هستم که دست می‌کشم توی موهات و نوازشت می‌کنم، به <strong>من</strong> اطمینان می‌کنی به من، با <strong>من</strong> حرف می‌زنی، از عشق با اطمینان به <strong>من</strong> تکیه می‌کنی، می‌دونی که <strong>من</strong> پشتت رو خالی نمی‌کنم، می‌دونی که <strong>من</strong> تنها مردی هستم که تو رو برای خودت می‌خوام، برای رفتارت، برای کردارت، برای احساست، برای شخصیتت، <strong>من</strong> هستم اون مردی که تو رو برای خودت می‌خواد نه برای زن بودنت، دلت رو می‌خواد، روح سرشار از احساساته لطیفت رو می‌خواد نه جسمت رو، کسی که تو رو برای زیبایی باطنت می‌خواد نه برای زیبایی ظاهرت، می‌دونی <strong>من</strong> هستم اون کسی که خوده خوده خودت رو می‌خواد نه چیزه دیگه ای&#8230;</p>
<p>عزیزم:<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> به تو فکر نمی‌کنه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> ارزش تو رو نمی‌دونه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> احساسات تو رو ستایش نمی کنه&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> خاطر تو رو نمی‌خواد&#8230;<br />
هیچکس اندازهء <strong>من</strong> تو رو دوست نداره&#8230;<br />
تمام دنیا رو بگرد تا خودت ببینی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.paiz.ir/1385/08/21/770/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
