@ پیام سیستم

مطالب ماه شهریور سال 1385 را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

به یاد آنانکه…

به یاد آنانکه احساسی پاک و زلال را به تکه سنگی زرین و کاغذی سبز می‌فروشند.
به یاد آنانکه از عذاب وجدان در امانند،
چرا که هرگز چنین چیزی در وجودشان نبوده است.
و به یاد آنانکه ستاره‌ای تاریک و خاموشند.

بـرچسب:  1385, بدون عکس, خودم, شهریور, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

آرزوی‌های محال

ای کاش در کنار من بودی،
ای کاش که هر سپیده دم،
بر لب چشمه‌ای روان می‌نشستیم و
از خوبی ها سخن می‌گفتیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
در لاله‌زارهای سرخ،
چمن‌زارهای سرسبز، زیر آسمان آبی،
به همراه نور طلایی خورشید،
دست در دست یکدیگر،
به قدم زدن می‌گذراندیم،
ای کاش که هر شب،
همچو ستاره‌ای درخشان،
بر من می‌تابیدی و
تا صبح جان دوباره‌ای به من می‌بخشیدی،
ای کاش هر سپیده دم،
به هنگام نماز،
در کنار یکدیگر،
به راز و نیاز می‌پرداختیم،
ای کاش که تا غروب آفتاب،
همچو نهرهایی پاک و
چشمه‌هایی روان
به یکدیگر می‌پیوستیم و
خود را به بیکران‌های
دریاها می‌رساندیم،
ای کاش هر شب
با شکستن سکوت یکدیگر
سکوت شب را می‌شکستیم و
در آسمان‌ها فریادها بر می‌آوردیم،
ای کاش که هر روز،
به امید فردایی روشن تر از خورشید،
خود را به صبحی دیگر می رساندیم،
اما چه افسوس ها و
چه آرزوی‌های محال…

بـرچسب:  1385, برگزیده, خودم, شعر, شعر نو, شهریور, عرفان, عشق, عکس‌دار, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

جدایی من و تو

درون کوچه‌ء قلبم چه غمگینانه می‌پیچد
صدای تو که می‌گفتی به جز تو دل نمی‌بندم
فریب وعده‌هایت را ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده‌های تو میان گریه می‌خندم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ که دیگر بر نمی‌گردم
تو بودی آسمان من، غمت همسایه‌ی قلبم
ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سرزد
قسم بر سوز ناله‌هایم تو را دیگر نمی‌خواهم
که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد
در آن غمگین غروب سرد، تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افق‌ها ماند و من از افسوس می‌خواندم
شیار گونه‌هایم را گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم
ولی ای کاش می‌مردم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ که دیگر برنمی‌گردم
برنمی‌گردم

فرستنده: مریم
بـرچسب:  1385, دیگران, شعر, شهریور, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]

دلم یه همزبون می‌خواد

انسان همیشه دنبال یه همزبون می‌گرده
اما وقتی که پیداش می‌کنه نمی‌دونه چی بهش بگه
دلش می‌خواد درددل کنه اما نمی‌تونه
شاید می‌ترسه که به حرفش گوش نکنه
یا به سادگیش بخنده، به سادگی و بی‌آلایشی و پاکیش
وحشت داره از گفتن چیزی که توی دلش مونده
حتی از دادن یه شاخه گل پرهیز می‌کنه
می‌ترسه یه چیز دیگه فکر کنه
نمی‌دونه که اون هم قلبا” دوسش داره یا نه
آخه از ترحم خیلی بدش میاد
شاید که اینجور وقتا سکوت بهتر باشه
پس فقط توی دلش می‌گه که چقدر دوسش داره
به عنوان یه دوست، یه همزبون، یه انسان

این قسمت از نوشته بنا به دلایلی حذف شده است.

بـرچسب:  1385, خودم, شهریور, عکس‌دار, غم انگیز, وبلاگ یک شاخه زیتون
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]