اون قدیما توی یه منطقه مناسب، مثلا” سر سبز و خوش آب و هوا یا مناسب برای زراعت و کشت و کار و زندگی، چند تا خونواده دور هم جمع میشدن و خونههای کاهگلی میساختن، همینطور زیاد و زیاد تر میشدن تا کم کم به روستا تبدیل می شد، روستائیها به سادگی و بیآلایشی معروف بودن.
اون قدیما وقتی که پسره میرفت لب چشمه تا از آب پاک و زلال اونجا یه کوزه برداره و ببره، ناغافل چشمش توی چشم یه دختر ساده (بیآلایش) و خجالتی میافتاد، یکی مثل خودش، با این نگاه پاک دو تا گل سرخ کنار چشمه میرویید و دو کبوتر توی آسمون با هم جفت میشدن، دو تا نیلوفر آبی روی آب رها میشدن و دوتا دل پاک برای همدیگه فرو میریخت، یه دختر ساده که یه شال منجق دوزی شده خوشگل روی سرش و یه لباس پولک دوزی شده خیلی زیبا هم تنش کرده بود، یه دختر زیبا و خوش قد و قامت و با حیا که وقتی خودش و پسره رو کنار چشمه تنها میدید بارها و بارها از خجالت میمرد و زنده میشد. شبها دیگه خواب به چشمای هیچ کدومشون نمیومد. تا اذان صبح بیدار بودن و وقت نماز هم به یاد همدیگه، سالها و سالها به خاطر یه نگاه پاک و عاشقانه به پای هم مینشستن تا روز موعود فرا برسه، بالاخره اون روز از راه میرسید و زندگی عاشقانشون رو با همون سادگی چند سال پیش آغاز میکردن و تا آخرین لحظههای عمرشون کنار هم دیگه و به پای همدیگه مینشستن و آخرین نفسهاشون رو هم در کنار هم میکشیدن.

واقعا” که اون زمان زندگیها چقدر ساده و قشنگ و بی دردسر بود.
اما حالا چی؟