@ پیام سیستم

مطالب ماه مهر سال 1384 را مشاهده می‌کنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.

گذر روزگار چه می‌کند با ما

اون قدیما توی یه منطقه مناسب، مثلا” سر سبز و خوش آب و هوا یا مناسب برای زراعت و کشت و کار و زندگی، چند تا خونواده دور هم جمع می‌شدن و خونه‌های کاهگلی می‌ساختن، همینطور زیاد و زیاد تر می‌شدن تا کم کم به روستا تبدیل می شد، روستائی‌ها به سادگی و بی‌آلایشی معروف بودن.
اون قدیما وقتی که پسره می‌رفت لب چشمه تا از آب پاک و زلال اونجا یه کوزه برداره و ببره، ناغافل چشمش توی چشم یه دختر ساده (بی‌آلایش) و خجالتی می‌افتاد، یکی مثل خودش، با این نگاه پاک دو تا گل سرخ کنار چشمه می‌رویید و دو کبوتر توی آسمون با هم جفت می‌شدن، دو تا نیلوفر آبی روی آب رها می‌شدن و دوتا دل پاک برای همدیگه فرو می‌ریخت، یه دختر ساده که یه شال منجق دوزی شده خوشگل روی سرش و یه لباس پولک دوزی شده خیلی زیبا هم تنش کرده بود، یه دختر زیبا و خوش قد و قامت و با حیا که وقتی خودش و پسره رو کنار چشمه تنها می‌دید بارها و بارها از خجالت می‌مرد و زنده می‌شد. شب‌ها دیگه خواب به چشمای هیچ کدومشون نمیومد. تا اذان صبح بیدار بودن و وقت نماز هم به یاد همدیگه، سال‌ها و سال‌ها به خاطر یه نگاه پاک و عاشقانه به پای هم می‌نشستن تا روز موعود فرا برسه، بالاخره اون روز از راه می‌رسید و زندگی عاشقانشون رو با همون سادگی چند سال پیش آغاز می‌کردن و تا آخرین لحظه‌های عمرشون کنار هم دیگه و به پای همدیگه می‌نشستن و آخرین نفس‌هاشون رو هم در کنار هم می‌کشیدن.

واقعا” که اون زمان زندگی‌ها چقدر ساده و قشنگ و بی دردسر بود.
اما حالا چی؟

بـرچسب:  1384, آموزنده, خودم, داستانک, عکس‌دار, مهر, وبلاگ عشق یا هوس
دستــه:  نوشته‌های قدیمی

[ . . . ]