|
|
@ پیام سیستم
مطالب ماه اسفند سال 1383 را مشاهده میکنید. توی این لحظههای آخر سال، آخرین لحظههای امیدواریم رو طی میکنم، من که روزها و ساعتها و دقیقهها رو به انتظارش نشستم، این لحظهها رو هم منتظر میشینم، آخرین قطرههای اشکم رو به پای تصویر خیالی اون میریزم، شاید که قلب مثل سنگش ذوب بشه، شاید که اون غرور احمقانه بشکنه، شاید که باورم کنه، شاید برگرده، میگن برای تغییر سر نوشت یه لحظه کوتاه هم کافیه، اما نه خبری نیست، این لحظهها هم نمیتونن کاری از پیش ببرن، خیلی تحمل کردم، چون عاشق بودم، خیلی زود جا زد چون عاشق نبود، این رسم عشق نیست، بهتر بگم دارم کم کم نا امید میشم، در نبود کسی اشک میریزم که که قلبم رو دزدید، احساسم رو دزدید، وجودم رو درهم شکست و رفت. عشق پاک از جنس شیشهء، اما مثل فولاد میمونه، تا جایی که ممکن مقاومت میکنه، اما وقتی شکست هر ذره از اون یه جایی میافته، دوباره ساختنش تقریبا” غیر ممکنه، طاقتم داره تموم میشه، اما این لحظههای آخر رو هم تحمل میکنم، اونی که میگفت: سختترین چیز دیدن اشک یک مردِ، حالا خیلی ساده و با لب خندون داره از کنارش میگذره و از قطره قطره آب شدنم لذت میبره، شمارش معکوس رو برای شکستنش شروع کرده و برای دیدن اون لحظه بی تابی میکنه، بیشتر از این نمیتونم خودم گول بزنم، بیش تر از این نمیتونم در مقابل بدیها دووم بیارم، احساس میکنم تمام وجودم رو داره نفرت پر میکنه، نفرت و دروغ و بدی و پلیدی، افکارم به سوی گذشتهها و تلخیهای زندگیم کشیده میشه، سختیهای گذشته همه به این لحظههای آخر هجوم آوردن و مثل کرکسهای شوم دورم رو احاطه کردن، اما من این لحظههای آخرم دووم میارم و به انتظارش میشینم، شاید که برگرده، اما اگه برنگشت…، اون الآن در سفره و داره از لحظه لحظهء زندگیش لذت میبره٬ اما من احمق دارم انتظار میکشم٬ وقت داره تموم میشه و من دارم به باورم، به دلتنگی و به شکستنم نزدیکتر میشم…
[ . . . ] ای کاش در کنار من بودی،
[ . . . ] در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی میدانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره میکرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده میشد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر میشدند و مردم برای خرید سراغ او میآمدند. یک سال تعداد سیبهای برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوههای بودند. در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد میگفت و مردم را از خرید سیبهای او بر حذر میداشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما” آنها را به صبر و تحمل دعوت میکرد و از شاگردان میخواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیبهای برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میواههای میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیبها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیبهای برده شده را خریدند بلکه سیبهای اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: “اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سالها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیبهای شیوانا سر و دست میشکستند؟” شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیبها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیبهای شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درسهای معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد میکنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه میتوان روی مردم این ده به عنوان خریدارهای تضمینی میوههای خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا” مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش میشود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمیکنم و بر عکس من باعث میشوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.
منبع: ماهنامهء موفقیت
[ . . . ] پنجره کوچک قلبم باز است و نگاه من به آسمان. دوباره صدای چکیدن اولین قطرههای باران را در صحرای سینهام احساس میکنم، آری این صدای باران است، چه صدای آشنایی، صدایش همچو صدای نازنینی است که روزی پا روی قلبم خواهد گذاشت و در دیوار آشیانهء کوچکم دوباره رنگ و بوی او را خواهد گرفت، آری این صدای باران است، دوست دارم به زیر باران روم و مدتی در آنجا بمانم تا خود از نزدیک شاهد آن باشم که امشب زمین به پای درد دل باران نشست و به صدای گریه ابرها گوش داد، ای کاش میتوانستم پرواز کنم و خود را به آسمان برسانم، ای کاش میتوانستم میان ستارهها بالا و پایین روم و دست در دست زیباترین ستاره آسمان به زمین باز گردم و برای همیشه در آنجا بمانم، اما افسوس، افسوس که این خود خواهیست، آیا ستاره که مدتها در آسمان میزیست اکنون میتواند در زمین بماند؟ هرگز، پس چاره ای نیست جز آنکه اشک شوم و همچو باران از دل ابرها ببارم، شاید که به این بهانه به زمین بازگردم، از میان کوچههای تنهایی که خود را در آنجا یافتهام به خانه برگردم و در کنار شومینه سرد همیشه خاموش، خود را با اشعار کودکانهء خویش سرگرم سازم و در خیالم از لبهای همیشه سرخش گل بوسههای عشق برچینم، تا بتوانم بمانم و ادامه دهم، لیکن:
ما آدما به دنیا میایم تا زندگی کنیم، پاک باشیم و از زندگیمون به نحوه درست لذت ببریم، حالا میخوام بدونم توی یه زندگی پاک چی میتونه لذت بخش تر از داشتن یه دوست خوب باشه، یه دوست با صداقت، البته یه دوست خوب هر کسی می تونه باشه پدر و مادر، خدا، یا حتی مهربونی مثل…
[ . . . ] بازم شما قضاوت کنین، شاید که من اشتباه میکنم، آخه میشه یک نفر کسی رو دوست داشته باشه اما هر شیش ماه یه بار هم میل دیدنش رو پیدا نکنه؟ میشه یک نفر کسی رو دوست داشته باشه اما بگه که ازم خبر نگیر بعد خودش هم خبر نگیره، میشه یک نفر کسی رو دوست داشته باشه اما وقتی ناراحتیش رو میبینه به جای این که باهاش هم دردی کنه، تنهاش بذاره و بره، آخه اینه انسانیته؟ اینه انسانیت که به یه انسان دیگه نه متفاوت بلکه مثل خودت کمک نکنی و بیتفاوت از کنارش بگذری؟ میشه یک نفر کسی رو دوست داشته باشه اما بعد یه مدت طولانی بهش نگه، حتی یه سر سوزن بهش ابراز محبت نکنه، بعدشم با کلی ادعا بگه مگه خودت نمیفهمی که… حتی اینجا هم جملش رو کامل نگه که “مگه خودت نمیفهمی که دوست داشتم”، کلمهء ‘دوست داشتم’ رو نمیتونه به زبون بیاره، چرا٬ چون دوسش نداشته، آهای مردم درسته که میگن دوری و دوستی، ولی باور کنین اون دوست بودن، نه دوست داشتن، چرا اونای که ادعای بیخودی دارن نمیخوان این چیزا رو بفهمن؟ بین دوست بودن و دوست داشتن یه دنیا فاصلهء، اگه یک نفر کسی رو دوست داشته باشه باید بهش بگه، لازم نیست حتما” زبونی باشه، با یک نگاه هم میشه ابراز محبت کرد، مثل جفت شدن پرنده ها، اگه یک لحظه اونو کنار خودت احساس کنی، مثل دو تا گل سرخ، کافی که فقط یه لحظه باورش کنی، اگه اینجوری نبودی باید بدونی که فقط باهاش دوستی، اما دوسش نداری، اگه اینجوری نبودی و بهش گفتی دوسش داری، از روی علاقه نیست از روی هوس. دوست داشتنها خیلی زیباست، فقط باید درکشون کنی، هم دوستی رو هم زیبایی رو، آدما کِی میخواین باور کنین؟
[ . . . ]
|
||||||||||||||||||||||||||||