|
انتخابهای اصلی
جستجو
این بخش برای جستجوی مطالب در سایت در نظر گرفته شده که تقریباً تمام قسمتها را جستجو میکند، عبارت مورد نظر را در یکی از دو کادر زیر وارد نمـوده و سپس جستجو یا جستجو توسط گوگل را کلیک کنید: بایگانی ماهانه
تیر 1389 (1) لینکهای اتفاقی
آخرین مطالب ارسالی
زندگانیم ساکت است [0] موسیقی زمینه
شما توسط پخش کنندهء زیر میتوانید موسیقی زمینهء مورد نظر خود را انتخاب نمائید. بعد از انتخاب با توجه به نوع اتصال شما به اینترنت باید کمی منتظر بمانید تا موسیقی بارگذاری شود. افزونهء Adobe FlashPlayer یافت نشد و یا غیر فعال است. برای نصب این افزونه اینجا و یا برای دریافت مستقیم نسخهء 10 آن از سایت پائیز اینجا کلیک کنید... |
کوچهء تنگ و تاریکی بود، کوچهای که از هر دو طرف به بینهایت منتهی می شد، درست در وسط این کوچه خانهای بزرگ و زیبا وجود داشت، خانهای بزرگ و زیبا با تمامی امکانات ممکن. سالها بود که پسرکی تنها، در کنار پنجرهء نزدیک به شومینهای همیشه گرم نشسته بود و به دانههای سپید رنگ برفی که از دل آسمان بی انتها میبارید نگاه میکرد، مدتها بود که اشک چشمانش را فرا گرفته بود و زمزمهای بر لبانش جاری، در آن سوی پنجره گل بود و بلبلانی جفت جفت که پشت پنجره مینشستند و دانههای خیالی بر میچیدند، دانههایی که هر کدام با طلوع خورشیدی جوانه میزد با غروب خورشیدی دیگر پشت پنجره میافتاد، اما پسرک فقط برف را می دید، خاطرات از خیالش میگذشت و همچنان اشک میریخت. ناگهان کسی درِ خانه را کوبید، تاکنون چنین اتفاقی نیفتاده بود، صورت خیس از اشکش را خشک نمود و به آرامی و با ناامیدی به سوی در روانه شد و در را باز کرد، اما او داشت میرفت. گفت: که هستی؟ چرا در زدی؟ هر دو در چشمان یکدیگر خیره شدیم، وای خدای من خودش بود، همانی که سالها انتظارش را میکشیدم، وجود نورانش قلبم را و نور وجودش کوچهء همیشه تاریک را روشن کرده بود، لبخندی زد، لبخندی زدم، دستم را گرفت و به طرف نوری که در سویی از کوچه دیده میشد شروع به دویدن کرد… پسرک دیگر نا امید شده بود ولی تصمیم خود را گرفت، بلند شد، ایستاد، به خود قامتی استوار گرفت و در جادهء بی انتها به سوی بینهایت به حرکت در آمد، اما استواری قامتش مدت زیادی به طول نینجامید، تکه چوب که برایش نمادی از او بود از دستش رها شد و مدتی بعد خودش نیز به روی زمین افتاد… دریای گل زیباتر شده بود، دست او هنوز در دستم بود و دعا میکردم، دستش را کشید و به سوی کلبه روانه شد، من نیز به دنبال او دویدم، او خود را به کلبه رسانید و بدون اینکه از من یادی کند داخل شد، اما من هر چه میرفتم کلبه دورتر و دورتر میشد، خستگی راه توانم را بریده بود، گویا هزاران سال در راه بودم، دیگر وجودش را در قلبم احساس نمی کردم، تنها احساس من درختانی خشک و بیبرگ در بیابانی بی آب و علف بود و چشمانم فقط پرندگانی را میدید که سالها بر روی این درختها نشسته بودند و انتظار بهار را میکشیدند، اما زمستان در این کویر پایانی نداشت. در کویر برف میبارید، اما زمین خشکتر از همیشه بود، چندین خورشید در آسمان، اما سرما و سردی قلب پسرک، کبوتری به روی شانه اش نشست و گفت: به گذشتهات بیاندیش، لحظههایی تلخ و همه سرشار از افکاری پوچ و آرزوهایی دست نیافتنی، تو اکنون به سوی سرنوشتی نا معلوم قدم بر میداری، ما نیز سالهاست که بر روی این درختها نشستهایم و انتظار میکشیم، این جمله را گفت و پرید، پریدن کبوتر همانا و به روی زمین افتادن آن عاشق دل خسته همانا… اکنون، هر وقت تنها میشوم، توی کوچههای تنگ و تاریک خیالم قدم میزنم، اما وقتی به حقیقت نداشتن او میرسم اشک از چشمانم جاری میشود، گلهای خیالی از دریای گلهای همیشه سرخ لاله بر میچینم و با خیال بوی خوش آنها خوشم. در این دنیا مردم زیادی زندگی میکنند، هر یک از آنها سرنوشتی دارد، و تنها رفتار و اعمال و تصمیم گیری های صحیح یا اشتباه آنهاست که در تعیین سرنوشت شان و شاید هم سرنوشت دیگران نقش مهمی را ایفا می کند، سر نوشتی تلخ یا شیرین… گفت: که هستی؟ چرا در زدی؟
@ پیام سیستم
هیچ نظری برای این مطلب ارسال نشده است. |
پیشنهادات
اگر در سایت دنبال فایلی میگردید اما پیدا نمیکنید میتوانید برای درخواست اینجا کلیک کنید... آمار بازدیدها
مجموع: 1,576,417 |