|
|
|
|
مطالب ماه بهمن سال 1383 را مشاهده میکنید.
برای بازگشت به صفحهء اصلی اینجا کلیک کنید.
شرجیتر از باران برایت گریه کردم
هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونههایت گریه کردم
دل را به دریا میزدم از شوق دیدن
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بیقراری
بیتاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش به خیر آن لحظههای خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم


از دریا پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: بی نیازتر از من.
از آتش پرسیدم که محبت چیست؟ گفت سوزندهتر از من.
از آب پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: روانتر از من.
از خاک پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: افتادهتر از من.
از شمع پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: گرمتر از من.
از گل پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: زیباتر من.
از پروانه پرسیدم که محبت چیست؟ گفت: دل دادهتر از من.
از عشق پرسیدم که محبت چیست؟ گفت آنچه تو دیدی!
و از خودم میپرسم که محبت چیست؟ شاید که نگاه عاشقانهای بیش نیست.
اکنون دانم که چشمم عاشقانه میگرید و قطره اشکم عاشقانه میبیند.

در گذر زندگی سردم،
اولین و آخرین خورشیدی باش که طلوع می کند،
در بلندای طلوع تو و به لطف گرمی وجودت،
این سرزمین خشک را از اعماق دریاها برویان،
و از باران چشمانت،
جانی دوباره به من ببخش،
آری به وجودم گرمی ببخش،
و با ابرهای همیشه پر باران چشمانم عهد کن،
که هرگز ترکم نکنی،
تا غروب زندگیم را نبینی…

گویند هر انسانی یکی شبه خود دارد،
درست مثل دو نیمهء سیب،
که اگر این دو نیمه را کنار هم بگذاریم،
به یک سیب کامل تبدیل می شود،
اما آیا این واقعاً یک سیب کامل است؟
مسلم است که نیست،
چون اگر آن دو را رها کنیم،
دوباره به دو تکه تبدیل می شوند،
تنها وقتی دو تکهء سیب به یک سیب کامل و واحد تبدیل می شوند،
که بتوانند همدیگر را در بر بگیرند.
گویند ازدواج نیمهء دیگر دین را کامل خواهد کرد،
پس هر کس که نیمهء خود را پیدا کرد،
دین خود را در راه تکامل سپری کرده،
و چون ازدواج کرد دینش کامل خواهد شد.
دوست داشتن همچون سیب سرخی است با عطر عشق نه رنگ هوس
من که با کسی نیستم، اما ولنتاین شما مبارک…



تو همونی که همیشه تو خیالم جا نمیشه
تو هـمونی مـهربونی تو برام یه هم زبونی
تو که دردم و میدونی چرا با من نمیمونی
تو یه خاکی یه زمینی که روی خاک وجودت
می دونم که خوب می دونی کرده ام باز برگ و ریشه
ابر رو دریا توی دل ما نشسته اینجا بی عشق و صفا
نفس نداره حرکت نداره خودش میدونه دریا نداره
که با محبت بهش بباره که وقت بارش عشق و بیاره
تا باز دوباره نسیم دریا تو سینه ما شبنم بکاره
چون دل دوباره طاقت نداره اما چه حاصل اول کار
ای همزبونم ای دل و جونم همه میدونن که دیره فردا
زمین و دریا نزدیک ترینن ساده ترینن عاشق ترینن
نه با زرنگی نه با دورنگی اما با نیت، نیت قلبی
دریا میخونه چه عاشقونه بی شک و تردید اما میدونه
تو این زمونه عشق که رفته از دل و خونه این دردمونه
میشه باز بیاد دوباره روی قلبم پا بذاره
دستامون تو دستای هم اما تا ابد عزیزم
مثل خورشید مثل دریا مثل آسمون و ابرا
زیر بارون دل لرزون بی پناهه مفت و ارزون
با نجابت بی شکایت با محبت بی جسارت
به هوایت با شهامت تو رو فریاد زد و آمد
در رو بستی دل شکستی تو خیالم باز تو هستی
عیبی نداره دل عادت داره که باز دوباره به یاد بیاره
کی بود که با اشاره میگفت که دوستم داره
اما چه حاصل چون دل دوباره اول کار چاره نداره
با نجابت بی شکایت با محبت بی جسارت
به هوایت با شهامت تو رو فریاد زد و آمد
به عشق اون کس که دوست نداره ابری دوباره بهش بباره

|
|
|